Wednesday, October 04, 2006

دختر عمه نسرین
اسم من فرهاده 18 سال بيشتر نداشتم كه اولين سكس دوران زندگي ام را تجربهكردم.سكس من با عزيزترين دختر زندگيم بود يعني دختر عمه عزيزم.قبل از اينكه با نسرين سكس داشته باشم بيشتر وقتها خونه ما با خواهرم بود. چون همكلاس بودند در مورد درسهايشان با هم كار ميكردند.بهمن ماه سال 79 بود كه خانواده ما و خانواده عمه ام تصميم رفتند به شيرازبه خانه عمويم بروند و ما هم چون مدرسه داشتيم نتوانستيم برويم.عمه ام سه تا بچه داره كه دختر عمه بزرگم عروسي كرده و پسرعمه ام همدانشجو بود و در مشهد درس ميخواند و نسرين كه دو سال از من كوچك تر بودقرار شد نسرين چون تنها بود پيش من و خواهرم بيايد و تا وقتي برمي گردندخانه ما باشد.صبح روزي كه خانواده هايمان قصد حركت داشتند نسرين با كليه وسايل مدرسهاش به خانه ما آمد و ساعت 8 صبح بود كه خانواده هايمان بسوي شيراز حركتكردند و ما تنها در خانه بوديم.از همان لحظه هاي اول نسرين نگاه هاي مشكوكي به من مي كرد ولي من زيادتوجه نمي كردم تا اينكه شب فرا رسيد و رختخواب ها را پهن كرديم و خوابيديمداشت خوابم مي برد كه متوجه شدم نسرين داره پاهاشو به پاهام ميماله نمي دونستم.كه بايد چه عكس العملي نشان دهم خيلي هول شده بودم و نسرين هم بيشتر پاهاشوبهم نزديك ميكرد منم تصميم گرفتم كه پاهامو بهش نزديك كنم و به روناش نزديككردم و گذاشتم روش. گرماي خاص و لذت بخشي داشت و شب اول به همين ترتيب گذشت.صبح كه از خواب پا شدم خجالت مي كشيدم نگاش كنم ولي كم كم رومون به همديگه باز شد.در طول روز مدام به نسرين و كارهاي ديشب فكر مي كردم و چون براي اولينبار بود بدن يه دختر رو لمس كرده بودم خيلي تحت تاثير قرار گرفته بودم.تصميم گرفتم كه امشب بيشتر بهش نزديك بشم.شب شد و بعد يك ساعت تصميم گرفتم كه عمليات رو آغاز كنم پاهامو بردم جلوو به كسش نزديك كردم و اونو مالوندم خيلي خوشش اومده بود و يهو ديدم شلوارشو پايين كشيد ديگه مغزم كارنمي كرد پاهامو به سوراخ كسش چسباندم واي كه چه لذتي داشت از جام بلند شدم و رفتم كنارش خوابيدم و چون اولين تجربه سكسي من بود.نميدونستم بايد چيكار كنم ياد چند فيلم سكسي افتادم كه ديده بودم.صورتمو به لباش نزديك كردم و يه لب ازش گرفتم و بعد هم دستمو از زير لباسشبردم و سينه ها شو گرفتم با اين كه سن و سالي نداشت ولي سينه هاي بزرگيداشت. همينجور كه داشتم ميماليدم ديدم نسرين دستشو نزديك كرد به شلوارم و اونو پايين كشيد و كير منو كه حسابي شق شده بود گرفت.اون شبم گذشت و چون خواهرم خانه بود و از ترس اينكه نكنه بيدار بشه نمي تونستيم كار زيادي انجام بديم. روز بعد همه چي دست به دست هم داد تا من با نسرين يه حال درست حسابي بكنم.صبح كه از خواب پا شدم ديدم خواهرم نيست و يادداشتي گذاشته بود و نوشته بود كه به درمانگاه ميرود و چون نسرين خواب بود خودش تنهايي رفته حالا من و نسرين در خانه تك وتنها بوديم.بعد از 20 دقيقه نسرين از خواب پاشد و ازم سوال كرد كه مليحه يعني خواهرمكجا رفته و منم بهش گفتم.نمي دونستم بايد از كجا بايد شروع كنم كه يهو بهم گفت فرهاد مياي از كارهاي ديشب بكنیم؟منم از خدا خواسته قبول كردم و بعد اومد جلو و بهم چسبيد و بعد هم از هم لب گرفتيم و 10 دقيقه اي به اين كار مشغول بوديم و بعد ازش خواستملباساشو در بياره و اونم درآورد واي كه چه سينه هايي داشت داشتم از حال ميرفتم كسش از سينه هاش بهتر. يه كس تر تميز ملس من كه اين صحنه هارو ميديدم حسابي خشكم زده بود و يهو با صداي نسرين به خودم اومدم و ازم خواست تا منم لباسامو در بيارم و منم اطاعت كردم.رفتم جلو وسينه هاشو تو دهنم كردم بعد از يه مدتي صداي آخ و اوفش در اومدو بعد اون اومد سراغ كير من و حسابي برام ساك زد.حالا ديگه وقت عمليات اصلي رسيده بودو بهش گفتم كه اجازه ميدهي از عقب بكنم ولي جوابش منفي بود ولي بعد ازالتماس هاي من قبول كرد.رفتم و كرم رو برداشتمو آوردم و يه مقدار به كون نسرين زدم و يه مقدار همبه كيرم و كيرمو به سوراخ كونش نزديك كردم و با يه فشار كم سر كيرموفرستادم تو مثل اينكه خيلي دردش اومده بود چون خيلي جيغ و داد مي كردبقيه كيرمو هم با تلاش فراوان فرستادم و حالا ناله هاي نسرين به جيغ هاي بلند تبديل شده بود.دستمو بردم زيرش و كسشو با دستام نوازش مي كردم كم كم داشت از اين وضعلذت مي برد من زياد تلمبه نمي زدم چون داشت آبم ميومد و من دلم نمي خواستبه همين زودي كار تموم شه.بيشتر كس نسرين رو نوازش مي كردم و بعضي وقتها هم سينه هاي قشنگشومي گرفتم بعد از 15 دقيقه تصميم گرفتم خودمو خالي كنم وشروع به تلمبه زدن كردم.هنوز يك دقيقه اي نگذشته بود كه نسرين بشدت لرزيد و جيغ بلندي كشيدفهميدم كه ارضا شده و منم ريتم تلمبه زدنمو تند تر كردمو و بعد از يك دقيقه منم آبم اومد و همشو خالي كردم تو كون نسرين و هردو بي حال افتاديماز نگاه نسرين ميشد فهميد كه لذت فراواني برده و منم از امر خيلي خوشحالبودم.اون يه هفته قشنگ گذشت و خانواده هايمان از سفر برگشتند و الان سه سال است كه از اون ماجرا ميگذره و در طول اين سه سال ديگر موفق نشده ايم با هم حالكنيم و هر وقت دلم ميگيره به اون يه هفته فكر ميكنم پيام هاي ديگران
چون اسپري استفاده كرده بودم كم كم خسته شدم به مينا گفتم بيا روي من خودم هم خوابيدم ميخواست كه كيرم رو ببره تو كسش گفتم نه پس كونت چي؟اولش راضي نمي شد گفتم تو سوال ها رو نمي خواي؟- آخه هيكلم بد ميشه !- منم گفتم يك بار كه هزار بار نمي شهيك دفعه گفت باشه رفت سر كيفش و يك كرم دراورد يك خورده ماليد سر كيرم يك خورده هم دم كونش ماليد با انگشتش 2-3 بار تو كونش كرد بعد امد كيرم رو گرفت و پاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت آروم آروم نشست سر كيرم چه كون تنگي داشت كيرم داشت مي تركيد همين كه سر كيرم رفت تو كونش يك جيغ كوچيك كشيد 10-12 بار تا همين قدر ميگذاشت تا بره داخلش من كه به همين قدر راضي نبودم به همين خاطر به بهونه حال كردن با پاهاش جفت پاهاش رو يك دفعه كشيدم افتاد روم و كيرم تا ته رفت تو كونش اين دفعه واقعا از ته دلش جيغ كشيد - آآآآآآآخخخخ بچه لات كونمو پاره كردي!- بلنش كردم و خوابوندمش روي تخت وشروع به كردن تو كونش كردم چه جيغ هايي مي كشيد من بي اهميت به جيغ هاش سرعتش رو زياد كردم- آآخ آه آه آه اوييييييييييييي كيرم رو از كونه مينا درآوردم به الناز اشاره كردمبياد جلو اومد جلو اول كيرم رو كردم تو كسش آنقدر تنگ بود كه كيرم نمي رفت تو كسش!ولی با يك فشار محکم رفت تو- آآآآآييييييييي بزن تو ماله خودته بتركونش بيشتر بده تاته بكن تو - رويتخت دراز كشيدم گفتم خودت بالا پايين كننشست رو كيرم 2-3 بار بالا پايين رفت بعد شروع به قر دادن رو كيرم كرد آآآآِييييييي مادرجون آيييي آه اه واي واي چقدر منو شهوتي شده بود بهش گفتم بلند شو كه الان آبم مياد از رو كيرم كنار رفت كيرم رو كردتو دهنش مثل آبنبات جوبي ميمكيد كيرم رو تا ته تو دهنش كرد كه يكهو آبم رو ريختم تو دهنش رفت نزديك مينا آب كيرم رو با لب به مينا داد تا شب اونها خونه ما بودن و من 2 بار ديگه اون ها رو كردم بعد سوالات رو بهشون دادم آنها رفتن!بعد امتحان به مينا زنگ زدم گفت امتحان رو عالي داده از اون دفعه ديگه بهش زنگ نزدم الان دارم رو مخ 2 تا دختر ديگه از شاگرد هاي مادرم كار ميكنم اسم يكي مونا يكي ديگه سميرا...
با دوستان و همكاران رفته بوديم استخر ارمغان خيلي هوا سرد بود و موقع برگشتن اصلا حس اينكه همونجا موهامو خشك كنم نبود چند تا از دوستانو رسوندم خونه هاشون وقتي درو باز ميكردن پياده بشن هواي سرد به داخل ماشين هجوم مياورد و لرز سراپاي منو ميگرفت تا رسيدم خونه سرد درد و بعدش عطسه هاي ممتد شروع شد از چشم و بيني و همه جام آب ميريخت تا رفتم تو خونه افتادم و به سختي لرز تمام تنمو گرفت بعد از مدتي ديدم بهتر شدم زنگ زدم يكي از دوستان كه بياد و بريم درمونگاه اونم تا اومد كلي لفتش داد خلاصه رفتيم يه درمونگاه و يه دكتر سبيل كلفت ما رو معاينه كرد و گفت سرماخوردگي !! و بعد كلي قرص و كپسول آمپول رفتيم داروخانه نقطه چين و دوستم رفت كه داروهارو بگيره خيلي طولاني شد و حوصله ام سر رفت و تو داروخونه رو نگاه كردم ديدم دوستم با خانمي كه مسئول فروش لوازم آرايشي هست مشغول صحبت و خنده است دستمو گذاشتم رو بوق و برگشت نگاه كرد و اشاره كرد كه الان ميام و باز مشغول صحبت شد اومدم از ماشين بيرون و رفتم تو پشت سر دوستم واستادم و محكم زدم رو شونه اش برگشت و گفت اه اه معذرت اصلا از تو يادم رفته بود با ديدن خانم فروشنده اصلا بيماريم يادم رفت يه فرشته خوشگل با لباسي سفيد . لباسش كاملا از سر تا پا سفيد بود چشمان سبز تيره مايل به خاكستري با سينه هائي برجسته . دهن غنچه و لبها قلوه اي رژ نارنجي رنگي زده بود كه به لباسش ميومد به دوستم حق دادم كه از اين جواهر دل نكنه كنار دوستم واستادم و گفتم ببخشيد خانم تزريقاتي هم اين دور بر ها هست ؟ خانمه خيلي مودب گفت بعله همين كنار در ورودي داروخونه زير مطب دكتر نقطه چين تزريقاتي هستش با دسوتم اومديم بيرون و يه راست رفتم سمت ماشين از پشت سر داد زد هي كيوان مگه نميخواي آمپولهاتو بزني ؟ گفتم نه فكر بهتري دارم و نشستيم تو ماشين گفتم بر يه رستوران كمي غذا بخورم . گفت حالت خوبه گفتم آره عالي رفتيم و كمي سوپ خوردم و دوستم هم تا خرخره غذاي مفت به حساب من خورد گفتم دوباره برگرد به همون داروخونه گفت خل شدي گفتم برو باقيش با من ! دوباره برگشتيم و ايندفعه من تنها رفتم تو هنوز بودش و پشت ويترين واستاده بود رفتم جلو و گفتم ببخشيد تزريقاتي ديگه اي اينجا نيست گفت مگه همين بغل نزدين گفتم نه كاري داشتيم رفتيم و برگشتيم انگار رفتن گفت خوب بريد جاي ديگه گفتم خيلي حالم خرابه كسي رو نميشناسيد كه بياد خونه آمپول بزنه ! يكي نگاهي بدي كرد و گفت براي يه آمپول ! اصلا ارزش نداره من خودم ميتونم بزنم كم مونده بود همونجا بكشم پائين و بگم بيا بزن اما خودمو گرفتم و گفتم پس زحمت ميكشيد گفت : من نه من فقط خانمها رو آمپول ميزنم گفتم اووووه حالا يعني برم تغيير جنسيت بدم اينكه ديگه اصلا ارزشش رو نداره زد زير خنده و گفت نه بابا كلي تزريقاني هستن كه الان بازن ميتونيد بريد اونجاها گفتم حالا نميشه شما بزنيد كمي جدي شد و گفت نه آقا گفتم كه نميشه بعدش هم من اصلا جاي اينكارو ندارم گفتم پس منهم اصلا آمپول هامو نميزنم گفت خوب نزنيد هر جور دوست داريد و رفت سراغ يه مشتري كه تازه اومده بود منم با حال گرفته اومدم سراغ دوستم كه تو ماشين چرت ميزد وقتي نشستم پرسيد چي شد مخشو زدي خلاص حالا عروسي كي هست ؟ گفتم برو بابا اين كي بود ديگه فهميد كه تيرم به سنگ خورده رفتيم سر راه يه درمونگاهي و يه آمپول پني سيلين دردناك زدم و رفتم خونه خوابيدم عصر روز بعد رفتم همون داروخونه تا خانمه منو ديد ابرو در هم كشيد و گفت امرتون گفتم يه نوار بهداشتي ! اونم نامردي نكرد و گفت به همين زودي رفتي تغيير جنسيت دادي و باخنده تمسخر آميزي رفت و يه بسته آورد باز همونجور واستادم گفت آمپولهاتون رو زديد گفتم نه گفت جدا گفتم آره اگه شما ميزدي ديشب همشو ميدام بهت برام بزني ولي همه رو ريختم دور گفت البته بهت ميخوره ديوونه باشي گفتم آره ديدمت ديونه شدم و برگشتم و رفتم فرداش باز رفتم تا واستادم گفت تموم شد يه بسته ديگه گفتم نه اومدم باز آمپول بخرم شايد برام بزني خنديد و گفت پس همه آمپولهارو بخر چون واست نميزنم گفتم خوب پس يه بسته كاندوم بده تا برم يك كمي بد بد نگاه كرد و گفت خيره . بعدش گفت از كدومش ميخواي گفتم هر كدوم شما پيشنهاد بدين يدفعه صورتش سرخ شد و سرشو انداخت پائين و اهسته گفت خيلي پرروئي گفتم چرا مگه به هيچكس كاندوم نميفروشيد گفت چرا و آهسته يه بسته گذاشت رو پيشخون برداشتم و رفتم عصر روز بعد دوباره رفتم اونجا تا منو ديد زد زير خنده گفتم چيه قيافه ام خنده داره گفت نه اخلاقت از من چي ميخواي ؟ گفتم هيچي فقط ميخوام يه شام با هم باشيم و حسابي نگات كنم همين با تعجب گفت فقط همين گفتم آره گفت مطمني گفتم آره فقط ميخوام نگات كنم گفت بهم زنگ بزن ولي ديگه اينجا نيا برام بد ميشه شماره داروخونه رو داد و اسمشم گفت پري البته پريناز ولي بهش ميگن پري فارغ و سبكبال از داروخونه زدم بيرون ساعت 8 شب بهش زنگ زدم گفت چه زود من هنوز فكرامو نكردم گفتم خوب اشكال نداره فردا ميام خريد ازت ميپرسم آهسته گفت خيلي بانمكي اينقد مزه نريز نميشه امشب بيام تا برم خونه و حاضر بشم خيلي طول ميكشه گفتم خودم ميام ميبرمت و واميستم تا حاضر بشي بعد از يه مكث طولاني گفت قولت كه يادت هست گفت خيالت راحت باشه ساعت 8:30 بيا اولين كوچه بعد از داروخونه يا ماشين قهوه اي هست كه من توشم گفت آخه و باز مكثي طولاني ..... باشه ساعت 8:15 سر قرار بودم چند دقيقه اي نگذشته بود كه در ماشين باز شد و نشست تو و بلافاصله با داد و بيداد گفت : اصلا معلومه تو كي هستي چي از من ميخواي چرا آبرومو ميبري من اهلش نيستم من........ دنده رو چاق كردم و ديدم پري يه سيگار روشن كرد و خيلي عصبي مشغول شد گفتم ميدوني چيه تا حالا شده كسي چشمتو بگيره گفت يعني چي ؟ گفتم يعني اينكه با ديدن طرف از دل و جون بخواي مال تو باشه گفت از اين حرفها خوشم نمياد منظورت رو بگو گفتم چشمم تو رو گرفته از اون گرفتن هائيكه هر كاري براش ميكنم بلند گفت : يه احمق ديگه بهم برخورد و تو دلم گفتم احمق رو خواهي ديد وقتي بالش رو گاز بگيري كمي بعد ديد كه ناراحت شدم گفت ببخشيد به شما اصلا نمياد مزاحم يه خانم بشيد زدم كنار و گفتم ببين اگه انقدر ناراحتي بفرما برو درو باز كرد و پياده شد كمي ترديد و گفت از من چي ميخواي دلم نمياد ولت كنم برم گفتم مهم نيست برو دوباره نشست بزور خودمو عصبي و ناراحت نشون ميدادم گفت خوب برو يه شامه ديگه بعدش كه منو ميرسوني گفتم هر جور ميلته نشست و راه افتاديم گفتم كجا دوست داري بريم گفت بريم كندز پيتزاش سبكه اما براي لجبازي رفتم تمشك محيطش خيلي رمانتيك تره تا نشستيم زل زد تو چشم و بلند گفت : ديوووووووووونه چند نفري طرف ما نگاه كردن باز روشونو برگردوندند گفتم چي ميگي ؟ يك كمم يواش تر . گفت آدمي مثل تو ديونه نديدم من خيلي ها پيله ام شدن اما با چارتا كلفت كه بارشون كردم رفتن پي كارشون اما تو واقعا ديونه اي گفتم من چيزي رو كه بخوام بدست ميارم اگه اينطور نبود الان دور حرم بايد گدائي ميكردم تو رو هم ميخوام همين گفت واقعا گفتم آره گفت خوبه پس ميخواي بياي خواستگاريم گفتم البته ولي فكر نكنم زنم به اين راحتي اجازه بده گفت مگه زن داري گفتم چند تائي ولي يكيشون خيلي سر تقه بقيه خوبن چشماس سيز سيرش آدمو مدهوش ميكرد نميشد خيلي بهشون نگاه كرد اما نميشد هم ازشون دل كند صورت سفيد بدون نقص لباي باريك و خوش تركيبش آدمو ميكشوند سمت خودش اگه تنها بوديم حتما لباشو با دندونهام ميكندم غذا رو آوردن و با سرعت مشغول شد گفتم چيه دنبالتن ؟ گفت نه اگه دير برم بده گفتم چي مگه بچه اي ؟ گفت نه بيوه ام و تكه بزرگي از پتزاشو بلعيد با گفتن اين حرف مارش شدم بيوه !! گفتم راست ميگي گفت آره جا زدي تازه يه دختر كوچولو هم دارم گفتم حتما كس ميگه هنوز نصف غذامو نخورده بودم كه با منهم شريك شد و با سرعت كلك همش كنده شد نشست تو ماشينو و گفت خوب شامتو با من خوردي حالا منو ببر دم خونمون بعدشم به سلامت از شامت هم ممنونم و بلافاصله يه روژ و آينه از كبفش درآورد و مشغول بازسازي صورتش شد با شرعت به آدرسي كه گفته بود رفتم و خيلي خونسرد در حاليكه كيرم كه با شنيدن بيوه و تصور يه كس ترو تازه و اوپن تمام قد زير شلوار خودنمائي ميكرد دم خونش واستادم خيلي خونسر پياده شد و گفت خداحافظ ولي دستش رو در ماشين بود كمي خم شدم و گفتم لطفا دستتو بردار تا برم خم شد و از شيشه ماشين كه باز بود نگاه كرد و گفت ميري گفتم آره معرفت كه نداري مارو خونت دعوت كني خوب ميرم گفت آره كه بياي خونم و به آرزوت برسي و بري . ( نميدونم چرا همه دخترائي كه ميخوام بكنموشون از آرزوي دلم خبر دارن نامردا ). پوزخندي زدم و گفتم شما خانمها تصوراتتون خيلي منظور داره تو همين حين در باز شد و يه دختر كوچولو و خيلي ناز اومد بيرون و گفت مامان مامان چقد دير كردي محو حرف زدن دختر بچه شدم كپي كوچك شده خود پري بود مثل يه عروسك خيلي خوشگل و ناز چشاش برق ميزد يه عروسك بزرگ پشمالو پشت شيشه عقب بود برداشتم و رفتم سمتش پري بلند شد و گفت ترانه سلام كردي نشستم جلوش و گفتم سلام خانم خوشگله چقد تو ماهي عروسك رو گرفت و گفت مال منه گفتم اره عزيزم برا تو گرفتمش يه نگاهي به پري كرد و لبخند اون عروسك پشمالو رو مال ترانه كرد اومد جلو و يه ماچ گنده از لپم كرد بچه ماه و شيريني بود پري ريموت رو گرفت و درهارو قفل كرد و گفت بريم تو گفتم نه نميدونم چرا بغض گلومو گرفته بود اگه كمترين حرفي ميزدم اشكهام ميريخت با سرعت سوار ماشين شدم و كندم سمت خونه تو راه بي اختيار اشكهام از چشمام سر خورد و از يقه لباسم ميرفت پائين كوششي براي جلوگيريش نميكردم بهش احتياج داشتم و يادم نميومد آخرين بار كي گريه كرده بودم موبايلم زنگ زد صداي بچه گانه اي گفت سلام . عروسكتو گرفتم ناراحت شدي خنديدمو و گفتم نه عزيزم اونو براي خوده خودت خريده بودم اصلا مال من نبوده و بلند خنديدم بلند گفت مامان مامان داره ميخنده گوشي رفت دست پري . سلام معلومه اين خل بازيها چيه چي شد چرا قاطي كردي اين بچه كلي ترسيد خا به سر گفتم معذرت گفت چرا نيومدي تو من داشتم بهت اعتماد ميكردم گفتم نه تو خنه نميام اما دوست دارم فعلا فقط بريم بيرون گفت خوب پس پاشو بيا خبرت با اين بچه برو يك كم بگردونش شايد ديووونگيت رفع بشه . گردش با اون كوچولوي خوشگل رويائي بود هنوز اينو تجربه نكرده بودم با سرعت برگشتم بطرف خونه پري هر دو جلوي در حاضر بودن گفتم تو كجا ؟! گفت آره بچه نازنينو برداري ببري كور خوندي خنديدم و با چشماي سرخ نشستم پشت فرمون ترانه گفت ميشه منو بغلت بشوني تو بغلت گفتم آره و نشوندمش تو بغلم دستاي تپل و ظريفشو گذاشته بود روي رل ماشين و هماهنگ با موزيكي كه پخش ميشد براي خودش شعر ميخوند گفت كجا بريم عزيزم گفت من خيلي لواشك دوست دارم گفتم پس بريم طرقبه پري گفت نه ديووونه كلي راهه اما من با آخرين سرعت رفتم سمت بلوار وكيل آباد و از لابه لاي ماشينها راه خودمو باز ميكردم و به سرعت ميرفتم ترانه برام دست ميزد و شادي كودكانه اش منو بيشتر تهييج ميكرد وقتي افتاديم تو جاده طرقبه پري داشت چرت ميزد ترانه گفت يواش داد بزنيم كه مامان بيدار نشه ؟ از استدلال كودكانه اش خنده ام گرفت پري تو چرتش هي ميگفت ملودي ساكت باش ملودي اذيت نكن آخرش گفتم ترانه به اين قشنگي چرا بهش ميگي ملودي غرب زده خود فروخته استكبار جهاني . با تعجب گفت اسم اصليش ملوديه ما به فارسي اسم ترانه رو براش انتخاب كرديم كمي از حال و هواي شادي بچه گانه در اومدم پري گفت ما مهاجرين يوگسلاوي هستيم كه پدر بزرگم در زمان قديم مجبور به مهاجرت شده و ايرانو انتخاب كرده ماها در ايران متولد شديم پدر اين بچه يكي از فاميلهاي اندك ما در ايران بود كه مهاجرت رو به خانواده اش ترجيح داد و مارو گذاشت و رفت اما من موندم اينجا ديگه وطنم شده ميبيني كه اسمم هم فارسيه . تازه به خودم لعنت فرستادم كه اين زيباي بور و سفيد مسلما نبايد از نژاد زيبا و اصيل ايراني باشه ولي انقدر مبهوت اون شده بودم كه به فكرم چنين چيزي خطور نكرده بود ميدان طرقبه كه فروشگاه هاي رويائي بچه ها در اونجا مجتمع ميشه كاملا روشن بود ايستاديم و ترانه دويد جلو يكي از مغازه ها و يه لواشك گنده رو كه شكل سيب بود رو برداشت و بمن نشون داد گفتم هر چي دوست داري بردار پري يه دونه قره قروت سفيد برداشت و رفتيم تو فروشگاه صنايع دسني يه دست لباس سنتي براي ترانه خريدم و كلي چرخ زديم تا همه خسته شديم ملودي هم گفتم برگرديم ديگه خوابم مياد پري كل قره قروت رو خورده بود وقتي تو ماشين نشست بلافاصله چشماش رفت رو هم خيلي رنگ پريده شده بود گفتم حالت خوبه به سختي گفت آره ميدوني اون ترش بوده انگار فشارم اومد پائين اما خوبم وقتي رسيدم دم خونشون ملودي عميقا خواب بود و پري اصلا نميتونست راه بره كليد رو بمن داد و خودش باز چشماشو بست و رو صندلي خوابش برد درو باز كردم و ملودي رو بغل كردم و رفتم تو خونه يه اتاق خواب كوچيك و يه هال خونه محقر اما تميزي بود ملودي رو رو تختش خوابوندم و برگشتم پري نميتونست راه بره زير بغلشو گرفتم و بردمش تو رو تخت ولو شد و كمي نگرانش شدم نميشد همونجوري ولش كنم و برم ترانه هنوز لباسهاش تنش بود به پري گفتم چيزي نميخواي . خوابه خواب بود رفتم تو آشپزخونه و براش كمي آبجوش و نبات آوردم و به سختي بيدارش كردم و بخوردش دادم چند لحظه بعد بلند شد و خودشو جمع و جور كرد وقتي داشت ميخورد دستم زير سرش بود تا بالاتر باشه در اون حالت به خودم اجازه شهوت نميدادم مثل آهوئي بود در چنگال يه ببر كه ميتونست هر كاري باهاش بكنه اما اين ببره ايندفعه داشت آدم تر ميشد وقتي حالش خوب شد بي توجه بمن لباسشو عوض كرد يه تيكه از ماه بود كه كنده شده بود و افتاده بود رو زمين . ديدن وراي لباس خوابش كافي بود كه منو كاملا ضايع كنه بلند شدم و گفتم من ميرم كاري نداري ؟ گفت نميموني گفتم نه خنديد و گفت بخاطر قولت ؟ گفتم ميدوني كه قولهاي اونجوري فقط براي شكستن ادا ميشه اما امشب حالي ديگر دارم دست انداخت دور گردنم و لباي نارنجيشو گذاشت رو لبام و مكثي كرد تماس سينه هاش با سينه ام داشت چيكو رو از پا در مياورد حتي كمي كله چيكو با اون مماس شد اما به روي خودش نياورد به نجوا گفت ممنون ازت كه امشب بچه مو خوشحال كردي بازم مياي پيشش گفتم حاضرم كارمو ول كنم و همش با اين عروسك شيطون باشم گفت محبت داري ولي معمولا مامانم پيشش هست به سختي دل كندم و در حالي كه خودم رو سبكبال حس ميكردم بطرف خونه رفتم .ادامه دارد ...
سلام چیزی که می نویسم شاید بخش سکسیش زیاد نباشه اما هم داستان خوشگلیه هم بهتون درس میده که از سکس مهمتر هم هست.
داستان از اون جا شروع شد که :
یه شب ساعت 2 اینا بود که از پشت کامپیوتر بلند شدم خواستم برم بخوابم که وسوسه شدم یه نگاه از پنجره به کوچه بندازم. همینجور یه نگاه ته خونه های بغلی هم بکنم ببینم چه خبره! تو خونه ی سمت راستی که مثل همیشه پر بود از برگای زرد که هیچی نبود تو خونه سمت راستی هم همینطور. اما دیدم چراغ های جدید برا حیاطشون خریدن همینجور که داشتم به چراغا نگاه میکردم ناگهان دیدم یه چیزی از جلوم رد شد. خوب که نگاه کردم دیدم دختر همسایه مونه. اولش ترسیدم که یهو منو نبینه اما بعد فکر کردم نه شیشه هامون رفلکسه چیزی نمی بینه. همینجوری که نگاش می کردم رفت تا رسید به دستشویی. اون دستشوییشون جوریه که وقتی درش باز باشه تا بیخش پیداست. خونه و حیاطشون هم به قدرت خدا همیشه روشن و پر نور. منم که همینجوری ضربان قلبم تند تر و تند تر میشد. آخه دفعه اولم بود که دختر غیر از فامیلمون رو می دیدم! وقتی دیدم رفت تو دستشویی اولش خواستم برم اما گفتم بذار از جلو هم یه نگاه بهش بندازیم.
چشمتون روز بد نبینه. اون رفت تو دستشویی اما درو نبست. من همینجوری با چشمای گرد و گشاد منتظر چیز فجیعی بودم. وقتی کشید پایین قلبم از جا کنده شد.
آره خودش بود. همون چیزی که مدت ها منتظرش بودم. بالاخره یه غیر فامیلش رو دیدم. . آخ آخ کسشم مثل خودش خوشگل بود. چه قدر ناز بود. چه سفید بود. هیچی هم پشم نداشت. وای خدایا دارم خواب می بینم؟
من الان 18 سالمه. تک فرزند خانواده هستم. یه خانواده ی نسبتا" مذهبی. همین که تک فرزندم باعث شده که خیلی لوس و ننر بشم. هر چی خواستم و بخوام پیش رومه. باور کنید اگر بگم زن میخوامم برام میگیرن. می دونم الان آرزو میکنید تک فرزند باشید. اما یه بدی هایی هم داره. حالا بگذریم. رسیدیم به اونجایی که نشست. بعد از چند ثانیه جیش کرد و بلند شد. اینو یادم رفت بگم موقع نشستن نوار بهداشتیشو برداشت گرفت دستش بعدم وقتی می خواست بذاره یه خورده خودش رو آورد پایین. وقتی این کارو کرد از شق درد مردم. داشتم خودمو میکشتم. نفسم تو سینه حبس چهار چشمی با دهن آب افتاده اونو نگاه میکردم.
خلاصه نوارو گذاشت و شورت گلی خوشگلش رو کشید بالا بعدم دو تا دست کشید به کسش بعدم شلوارش رو کشید بالا. یه شلوار سفید و تنگ. که از روی اون می تونستی کسش رو ببینی و لمس کنی.
وقتی رفت حسابی تو فکر بودم تا صبح یه بار جق زدم و چند بار دیگه ام خواسم بزنم اما یاد کمر خالیم
می افتادم.
اسمش پریساست. چند وقته اومدن بغل ما. اما از همون اول بنای دوستی و رفت آمد گذاشتن. مامان من هم که حسابی پایه این جور برنامه هاست. خلاصه رفت و آمد ها شروع شد و چشم تو چشم افتادن ها هم همینطور.
اسم مامان پریسا مریم بود. اسم باباش علی اسم خواهر کوچیکه اش که 5 سالش بود مبینا.
من که تو این اوایل این صحنه رو دیده بودم هر شب پشت پنجره بودم. همش هم تو فکر اونا. آخه ننه ش هم خیلی خوشگل و ناز و گوشتی بود. اینم که هی میگم غیر فامیل آخه من از بس دیگه با فامیل از دختر
18 ساله تا پیرزن 50 ساله رو یا لاس زدم یا خوردم یا کردم دیگه خسته شدم. دیگه جز یکی دو نفر تو فامیلمون نیست که من یه حالی بهش نداده باشم.
سر تون رو درد نیارم. دیگه حسابی تو کف بودم. همین شد که خیلی زود پای منم به خونه و زندگیشون باز شد. خیلی زود با پریسا و مامانش دوست شدم. دیگه اصلا" شده بودم پسر خانواده شون. این دو خونواده بودن و من. دیگه حسابی کیر تو کون یکی بودیم. از خوش اقبالی من هم پدرامون جفتشون شرکت داشتن و از صبح ساعت 9 – 8 می رفتن تا 10 – 9 شب . فصل بهار هم بود. حسابی سرگرم کار. گفتم کار و این حرفا یاد منشی شرکت بابام افتادم. آخه اونم کردم. نمی دونید من چه مارمولکی هستم. همچین کیرم همه جا میره. از بس که زبون بازم. پیرمرد هم میتونم براتون ردیف کنم!
این شد که من دیگه حسابی قاطی کرده بودم. دیگه تو راه مدرسه تو خونه تو سفرها همه جا من بودم و پریسا. هر جا میخواست بره علیرضا. هر کار میخواست بکنه علیرضا. هر گهی می خواست بخوره علیرضا.
اما یه چیزی رو بگم. توی این مدت من احساس کردم دوسش دارم. برای اولین بار تو عمرم به زن به چشم یه کس تنها نگاه نکردم. نمی دونم چه مرگم شده بود. اما حس میکردم خیلی دوسش دارم. هر روزهم بیشتر میشد.
روابطمون کم کم فیزیکی شد. از دست دادن شروع شد. بعد شد بوس کردن. آخ که وقتی بوسش میکردم چه حالی میداد. میخواستم همونموقع بکنمش اماوقتی اون منو بوس میکرد نمی دونم چرا دلم می لرزید. نمی دونم چرا شل می شدم.
یه روز شد که برای بار هزارم تو خونه با هم و البته ایندفعه با مبینا تنها شده بودم. امروز دیگه ناهار هم به عهده ی پریسا بود. مامان اینا رفته بودن ختم یکی ازاین همسایه ها. از اونجایی که یه احساس عشق و عاشقی بین من و پریسا پیش اومده بود تا اونروز دیگه جرات همچین حرفایی نداشتم. اما اونروزوقتی ناهار خوشمزه ی پریسا رو خوردیم و بعدم مبینا خوابید منم رو مبل دراز کشیدم. تا خواستم پلک روی پلک بذارم و یاد کس عمه ام بیفتم که وقتی کردم توش چقدر داغ بود یهو پرسیا گفت غذا چطور بود؟ گفتم دستت درد نکنه. خیلی خوشمزه بود. نگا کن انگشتام نیست!
همینجور خنده کنان اومد طرفم. اومد کنارم نشست. یه کم حرف زدیم بعد حرفامون قطع شد. پریسا یه کم من من کرد بعدم گفت علیرضا میخواستم یه چیزی بهت بگم. نمی دونم چجور بگم. من دل تو دلم نبود. نمی دونستم میخواد چی بگه. تا حالا اونجوری ندیده بودمش.
بالاخره با هزار تا من من گفت خیلی ممنون که هستی. من گفتم هان؟ گفت خیلی ممنون که اینجایی. خیلی ممنون که همیشه کنارم هستی. من گفتم من باید ممنونت باشم. تو خیلی مهربونی. دوست دارم همیشه با تو باشم. تو همین حرفا هی به من نزدیک تر می شد. و من هم همینطور. بالاخره یه حرفی زد که شل شدم. گفت فکر کنم دوست دارم. فکر کنم اگر یه روز نبینمت دلم از غصه میمیره. سرم رو انداختم پایین. نمی دونستم چی بگم. اما بالاخره گفتم من هم همینطور. من هم خیلی دوستت دارم. اصلا" به نبودنت فکر نکردم. یهو دیدم چشماش پر اشک شد. دیدم یه جوری نگاه میکنه که اگه الان بغلش نکنم میمیرم. آره افتاد تو بغلم. وای که چقدر داغ بود. چقدر دوسش داشتم. چقدر برام عزیز بود. چقدر بوسش کردم. چقدر بوسم کرد. چه لبایی وای که چه لحظه هایی بود.
دیگه از اون موقع به بعد هر وقت تنها میشدم میرفتیم تو بغل هم و حسابی کیف میکردیم. تو یکی از این روزا یه چیزی شد. یهو وسط این کار بلند شد و سرا سیمه رفت دستشویی. از بس عجله داشت در رو هم سفت نبست. من نگران شدم رفتم دنبالش. وقتی در زدم گفتم پرسیا چی شده? گفت هیچی فکر کردم ...
گفتم چی؟
گفت فکر کردم پریود شدم. میدونستم پریود چیه اما پرسیدم چیه؟ گفت بی خیال یه چیزی هست دیگه. من حسابی انگلش شدم. آخر گفت هر ماه زنا ... . وقتی حرفش تموم شد انگار یه حسی تو جفتمون بوجود اومده بود. وقتی دوباره تو بغل هم رفتیم حسابی حواسمون به چیزای دیگه هم بود. یه کم همدیگر رو لاس زدیم و شوخی وخنده که یهو دستم خورد به پستوناش. کیرم پرید بالا. گفتم مال تو چرا اینقدر شله؟ با نگاهی که تعجبش رو نشون بده گفت خب هنوز بزرگ نشده. گفتم یعنی بزرگتر هم میشه؟ گفت آره کجاشو دیدی.
تو همین حس و حال بهش گفتم بذار یه بار دیگه دست بذارم ببینم چقدر سفته. این شد که حسابی حشری شدیم. خلاصه رفتیم حسابی تو بغل همو لاس زدیم و لب گرفتیم. یواش یواش لباسای همو در آوردیم. مطمئن بودیم مامان اینا حالا حالا ها از روضه برنمیگردن. خلاصه رفتم سراغ پاهاش. آخ آخ چه بلدم بود. خود به خود همه کارا رو پیش می برد.
من عاشق لمس کردن از رو لباسم. یعنی اولش آدم خوب از رو لاس بزنه بعدم لخت کنه خلاص.
همینکارم کردم. خلاصه کنم به جایی رسید لخت لخت تو بغل هم بودیم. خوابوندمش رو تخت. واسه اش ملس خوردم. اونقدر که داشت غش میکرد. بلند بلند میگفت بکن. بکن. من دیدم پرده داره. گفتم پریسا تو که پرده داری. گفت عیبی نداره فقط بکن. گفتم خفه شو احمق میدونی پس فردا که بزرگ شدی چی میشه؟ ولی اون که حسابی مست بود میگفت فقط بکن. من دو دل بودم از یه طرف کس ناب و تمیز از یه طرف نگرانی برای اون. ناسلامتی دوسش داشتم. عاشقش بودم. گفتم بکنم یا نکنم؟ راه دوم رو انتخاب کردم.
بعدم لباسام رو پوشیدم. اون رو بغل کردم بوسیدمش گفتم اگر من تو رو پاره میکردم معلوم بود دوست ندارم. تو رو برا خودت نمی خوام.
شاید بگید اه اینکه کس کردن نداشت. چه فایده اما تو داستان بعدی براتون ماجراهای کس داغ مریم خانوم مامان پریسا رو براتون میگم. میگم چجور قشنگ 40 بار کردمش

خونه ی خانوم لواسانی

برای تحویل دادن پایان نامه ام داشتم حسابی کار میکردم و شبها تا دیروقت بیدار می موندم. حتی وقت نمی کردم با دوست پسرم قرار بزارم و ببینمش و استاد راهنمام حسابی ازم کار میکشید. دو سه ماه قبل از تاریخ دفاعیه ام بود که برای یه سری کارهای نهایی رفته بودم خونه ی همین استاد راهنمام که خیلی زن مهربون و خوبیه. تا دیروقت پشت میز نشسته بودیم و داشتیم کارهای نهایی رو انجام میدادیم. شام رو هم از بیرون پیتزا گرفته بودیم که زیاد وقتمون تلف نشه و همینطور مرتب کار میکردیم. شوهر خانوم لواسانی(استاد راهنمام) حدود ساعت دوازده بود که رفت بخوابه و به زنش گفت "انقدر خودتونو خسته نکنین!" و یه چشمکی بهش زد که قلب من ریخت. معلوم بود که روابطشون خیلی خوبه. شوهر خانوم لواسانی مرد قد بلند و چهارشونه ای بود. جوری که آدم کنارش احساس امنیت میکرد. آدم موقر و متینی هم بود و خیلی به جا حرف میزد. خلاصه یکی دو ساعت بعد از اینکه از رفتنش گذشت ما هم تصمیم گرفتیم که ادامه ی کار رو بذاریم برای فردای اون روز. من بلند شدم و مانتوم رو پوشیدم. خانوم لواسانی گفت "ببین یلدا جون، اگه دوست داری امشبو اینجا بمون. الان هم دیروقته تو هم که تنهایی. بمون و شب تو اتاق مهمون بخواب. فردا صبح هم که من بیکارم و با هم کار رو ادامه میدیم." دودل بودم. از یه طرف خودمم میترسیدم اون موقع شب تنها برم بیرون و از یه طرفی هم خجالت میکشیدم. ولی بالاخره با اصرار خانوم لواسانی قبول کردم و یه زنگ به خونه مون زدم و قرار شد که بمونم هرچند پدرم زیاد راضی نبود. یه لباس راحت از خانوم لواسانی گرفتم و رفتم تو اتاق مهمون و رفتم تو رختخواب. انقدر خسته بودم که خوابم نمیبرد و خلاصه بعد از یه ربع خوابم برد. نمیدونم چقدر خوابیده بودم که یهو بیدار شدم و به شدت احساس تشنگی کردم. اولش خواستم بی خیال شم چون خیلی خوابم میومد ولی دیدم دارم از تشنگی میمیرم. این بود که بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه تا آب بخورم. از جلوی اتاق خواب خانوم لواسانی داشتم رد میشدم که دیدم یه صداهایی میاد. اومدم آروم رد شم که دیدم صدای خانوم لواسانی میاد که "آآآآآه.....جون". فهمیدم که زن و شوهر مشغولن. قلبم حسابی داشت میزد و حسابی گر گرفته بودم. آخه من زیاد اهل فیلم سوپر و اینا هم نیستم و تا اون موقع هم سکس هیچ دونفری رو از نزدیک ندیده بودم. حتی با دوست پسرمم سکس کامل نداشتیم و من فقط به کیرش دست میزدم و حتی بهش اجازه نمیدادم کُسمو ببینه. کنار در ایستادم و گوشمو بردم نزدیک در اتاق. صداهای نفس زدن خانوم لواسانی میومد. اولش چندشم شد ولی بعدش بلافاصله نمیدونم چه حسی بود که یهو خودمم حشری شدم. صدای خانوم لواسانی میومد که میگفت "آها... بلیسش... همینطوری... آها.... آخ... آروم تر.... زبونتو بکن توش... آها....". باورم نمیشد. حشرم زده بود بالا و از فهمیدن اینکه خانوم لواسانی داره حال میکنه خودمم داشتم حال میکردم. میدونستم که زبون شوهرش الان دم کُسشه. نمیدونم چی شد که دستم رفت سمت شورتم و آروم شروع کردم به نوازش کردن کسم و همزمان هم صدای نفس زدنا و حال کردن خانوم لواسانی رو میشنیدم که کم کم داشت اوج میگرفت و یهو با یه جیغ کوتاه قطع شد. معلوم بود که ارضا شده... وای که چقدر دلم برای ارضا شدن تنگ شده بود. تازه من همیشه با خودم حال میکردم و تا حالا هیچ پسری منو ارضا نکرده. یعنی کلاً به هیچ پسری اجازه ندادم که دست به کُسم بزنه. بعدش یه سری صداهایی شنیدم که معلوم بود دارن جا به جا میشن. نمیتونستم تحمل کنم. باید میدیدم چه کار میکنن. از سوراخ کلید نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود و همه جا تاریک بود. صدای شوهرش رو شنیدم که میگفت "برگرد. میخوام کیرمو تا ته بکنم تو کُست". شنیدن این حرف حسابی حشری ترم کرد. نمیتونستم تحمل کنم و باید می دیدم. با خودم گفتم وقتی صدای آه و ناله ی خانوم لواسانی بلند شد در رو آروم باز میکنم. دستم داشت از روی شورت با چوچوله ام بازی میکرد. یهو صدای آه بلند خانوم لواسانی رو شنیدم. فهمیدم کیر رفته تو کُسش. یکی دو بار دیگه هم آهش بلند شد و بعد صدای خوردن پاهاشونو شنیدم که معلوم بود تلمبه زدنای شوهرش شروع شده. خانوم لواسانی هم صدای آه و اوهش منظم تر شده بود. آروم دستگیره ی در رو گرفتم و لای در رو باز کردم. فقط خدا خدا میکردم که در با ناله باز نشه که بفهمن و خوشبختانه همینطور هم شد. انقدر هیجان زده بودم که تشنگیم رو هم یادم رفته بود. حالا یه کمی معلوم بود. خانوم لواسانی پشت به شوهرش دولا شده بود و اونم داشت تلمبه میزد. دستمو بردم تو دهنم و حسابی خیسش کردم و بردمش تو شورتم. وااای که چه حالی داد. آروم چوچولم رو که حالا سفت سفت شده بود گرفتم و شروع کردم به بازی کردن باهاش و دیدن صحنه ی سکس استادمو شوهرش. خانوم لواسانی همینطور آه و اوه میکرد و وسطش هم میگفت: "محکم تر... محکم تر... تا ته بکنش تو... آها... حالا شد. داره میخوره به ته کُسم... وااای چه کیری" و شوهرش هم همینطور داشت میکرد. عجب کمر سفتی داشت. منم که داشتم با خودم حال میکردم. چقدر دوست داشتم رفتن کیر تو کس رو تجربه کنم. به خصوص اون موقع که داشتم همین صحنه رو هم میدیدم. خانوم لواسانی حسابی داشت کس میداد و شوهرش هم داشت سفت میکردش. بعد از یه مدت کوتاه شوهرش کیرشو درآورد و گفت حالا برگرد. تو زمانی که خانوم لواسانی داشت برمیگشت کیر شوهرش رو دیدم. باورکردنی نبود که یه کیر انقدر بزرگ باشه. شایدم من اون شب انقدر حشری بودم که نمیفهمیدم. ولی کیرش به نظرم خیلی بزرگ اومد. خانوم لواسانی برگشت و خوابید رو تخت و شوهرش رفت بالا سرش و دوتا پاش رو گذاشت دو طرف زنش و نشست. اولش فکر کردم نشست روی زنش ولی دقت که کردم دیدم رو زانوهاشه و کیرشو گذاشته لای دوتا پستونای خانوم لواسانی. خانوم لواسانی هم دو تاپستونای گندشو به هم فشار داده بود تا راه کیر شوهرش تنگ تر بشه. اونم کیرشو هی از بین دو تا پستونا رد میکرد و من داشتم دیوونه میشدم. حرکت دستم خود به خود تند تر شده بود و هر لحظه امکان داشت خودمم ارضا بشم. یه مدت کوتاه که گذشت برای اولین بار صدای شوهر خانوم لواسانی بلند شد که یه آهی کشید از سر لذت. معلوم بود که داره آبش میاد و حرکتش هم تند تر شده بود. یه ذره بعدش دیدم آبش محکم زد بیرون و ریخت رو گلوی خانوم لواسانی که میگفت "جووون...چه آب داغی" وای خدای من. داشتم میمردم از حشریت. میخواستم برم تو و کیر بزرگ شوهر خانوم لواسانی رو میکردم تو دهنم و همه ی آبشو میخوردم. تند تر از قبل خودمو داشتم میمالوندم و داشتم با صداهای مردی که داشت ارضا میشد منم ارضا میشدم. چشمامو بسته بودم و گوش میکردم و با هر آهی که اون مرد میکشید منم بیشتر تحریک میشدم تا جایی که کاملاً ارضا شدم و چقدر سخت بود که صدامو درنیارم. وقتی چشامو باز کردم دیدم سینه ی خانوم لواسانی و گلوش پر از آب شده جوری که انگار یه لیوان آب کیر روش ریخته باشن. آروم خودمو کشوندم کنار و رفتم تو اتاقم و خودمو زدم به خواب. صدای رفتنشون به توالت میومد و من داشتم همچنان از تشنگی میمردم ولی حال خیلی خوبی داشتم. مدتها بود که ارضا نشده بودم

نزديکی با ماماناون دبيرستانی که من می رفتم نميذاشتن شلوار لی بپوشيم.می گفتن قرتی بازی و از اين مسخره بازيها.منم برای اينکه اون روز به خاطر اين قانون مسخره اعصابم خورد شده بود لجبازی کردمو يه شلوار لی تنگ پوشيدم.چون گوشم هم سوراخ بود يه بارم دوست دخترمو جای پسر برده بودم مدرسه خيلی حواسشون به من بود.ولی خب پول سنگ رو آب ميکنه چه برسه به اونارو برای همين اخراج نشده بودم.ولی اونروز چون روز بازديد از مدرسه بود برای همين هر کاری کردم نشد برم تو مدرسه.منو دک کردن و مجبور شدم برم خونه.منم ماشينو روشن کردم با صدای بلند موزيک و شايد ۵ دقيقه طول نکشيد که رسيدم خونه.ظبط رو خاموش کردم و آروم درو حياط باز کردم .درو بستم و ديدم ماشين مامانم تو حياطه .منم برای اينکه دوباره مامان قور (غور) نزنه بدون سروصدا استخرو دور زدم.از پله ها آروم رفتم بالا.از پنجره اتاقم که معمولا دوست دخترامو مياوردم تو وارد اتاق شدم.مونده بودم که اگه مامان بياد من چی بگم.تو همين فکر بودم که چجوری يه نقشه بکشم که خيلی ۳ نشه و اين چيزا بودم که تلفن خونه از پايين زنگ زد.منم جيکم در نيومد.يه دو سه چهار ...ای بابا چرا پس کسی گوشيو ور نميداره...اااه...شايد کسی کاری داره. خلاصه اينقدر زنگ زد که قطع شد.يهو به اين افتادم که پس مامان کو.اون که خونه باشه مسه اين خوره ها تلفنو رو زنگ اول رو هوا می زنه.چی شده اينبار جواب نميده!!!.گفتم خب حتما دستش بنده( چه بنديم بود ..به به ...)..تقريبا ده دقيقه گذشت.منم هنوز همونطوری رو تختم دراز کشيده بودم و شلوارمو نصفه نيمه کشيده بودم پايين و نقشه می کشيدم که پارتی فلانيو هفته ديگه چيکار کنيم و از اين فکرا که دوباره تلفن زنگ زد.اينبار مطمئن شدم حتما کسی کار واجبی داره سه چهار تا زنگ زد بخوام برم پايين که گوشيو ور دارم مامان منو ميبينه ولی ديگه بی خيال شدمو رفتم...خالم بود...يه خالی بستم که چرا خونم و يه خبره معمولی بود که داد و بای بای کرديم.گوشيو که گذاشتم عجيب کنجکاو شدم پس مامان کجاست که اصلا انگار نه انگار من اينجام و تلفن زنگ ميزنه.خيلی آروم رفتم طبقه بالا.آروم آروم از پله ها بالا می رفتم.گوشوارمو درآوردم گذاشتم تو جيبم.فقط با دست چپم شلوارمو گرفتم که دگمه و زيپش باز بود نيفته.خيلی آروم آروم به اتاق مامان نرديک شدم.ديدم لای در تقريبا ۲-۳ سانتش بازه.منم خواستم مامانو از همونجا صدا کنم که نميدونم چی شد تصميم گرفتم ار لای در نگاه کنم يواشکی که چيکار ميکنه.تو نگاه اول چيزی معلوم نبود.منم تا ميشد سرمو اينور رو اونور چرخوندم ولی هيچی نتونستم ببينم.آروم لای درو باز کردم٫بيشتر باز کردم.يه ذره بيشتر.ديگه کاملا در باز شده بود.يهو شاخ درآوردم.ديدم مامان رو تخت دمرو خوابيده.يه دستشو گذاشته بود زيره بالش و يه دستش طوری که من نميتونستم ببينم از جلوش کرده بود لای پاش و با خودش ور می رقت.پاهاش کاملا باز بود و فقط يه شورت سفيد پوشيده بود که اونم نصفه نيمه تا بالای روناش بالا کشيده شده بود.قد مامان ۱۷۰و چون مربی رقص بود و يه کلاس رقص قاچاقی داشت هيکلش مسه يه دختر ۲۰ ساله مونده بود.يه دونه مو نبود هيچ جاش.چون که پاهاشو بازم کرده بود دولا شدم و از لای پاش تونستم خيلی چيزا ببينم.ترسيدم اگه اونجوری کوچيکترين صدايی از من دز بياد خيلی سه ميشه.مونده بودم چيکار کنم.تصميم گرفتم که آروم يه قدم بزرگ ور دارم که تقريبا از اتاق اومده باشم بيرون و از اونجا يه صدايه بلند در بيارم که مثلا من دارم ميام از يه طرفم می ترسيدم که فقط کوچيکترين حرکت من اونو از اون حالش بياره بيرون و منو ببينه که دارم از پشت از فاصله ۴-۵ متری نگاش ميکنم.نه راه پس داشتم نه راه پيش.آخو اووخش کم کم داشت بيشتر ميشد.پاهاشو هی بازو بسته ميکرد.باسنشو هی بالا پايين مياورد و با خودش حرف ميزد.من از يه طرف خيلی حشری شده بودم که يه زن لخت جلوی چشمام داره خودشو ارضا ميکنه هم اينکه ميترسيدم که مبادا جيکم در بياد.تصميم گرفتم که برم از اتاق بيرون.داشتم اين ورو اونورو نگاه ميکردم که بلند ترين قدمو چجوری ور دارم که راحتتر و بی سروصداتر از اتاق برم بيرون که مامان همون جور که خودشو تکون تکون می داد و کم کم آخو اووخش به داد و فرياد زنانه داشت تبديل می شد يهو برگشت و منم جلو چشماش ديد.من باورم نميشد٫آب دهنم خشک شده بود.موندم بايد چه عکس العملی نشون بدم.يهو مامان منو که ديد خيلی معمولی گفت:جرا نگفتی اينجايی.منم اصلا جرات نداشتم حرف بزنم. خودش فهميد که من چقدر تريسدم.همونجوری که يه دستش لای پاش بود ملافه رو نصفه کشيد رو خودشو گفت بيا٫چرا اونجا وايسادی؟به شلوارم نگاه ميکرد و چون دگمه هاش از قبل باز بود خيلی راحت تونست ببينه که من چقدر خوشم اومده ار چيزايی که ديدم.گفت بيا ببينم چرا شلوارت بازه!بيا من برات ببندمش.رفتم جلوتر و دولا شدم که راحتتر اينکارو بکنه.ولی بجای اينکه شلوارمو ببنده دستشو کرد تو و شروع کرد با ماله من بازی کردن.گفت:چشماتو ببند مامان ببينه چی به چيه و منم کشوند رو تخت.من که يکم اروم شده بودم ولی اصلا باورم نميشد چی داره ميگذره شروع کردم خودمو تکون دادن کنارش. دستمو گذاشت رو سينه هاش که نوکش اومده بود بيرون.اون يکی دستمم گذاشت لای پاش و چشمامو بست من موندمو يه بدنه لخت لخت.با هم ور رفتيم تا منو بزور کشوند رو خودش و اول ماله منو گرفت تو دستش و با دسته خودش ماله خودشو باز کرد و شروع کرد بازی بازی کردن و مالوندن ماله من به ماله خودش.دو سه دقيقه که گذشت ديگه خيس خيس شده بوديم دوتامون.خودش با دست ماله منو هدايت کرد جايی که بايد ميرفت.تقريبا بيست دقيقه ای که اين کار کلا طول کشيد و ماله من اون تو بود چند مدليو امتحان کرديم که من از مدله سگيش خيلی خوشم اومد چون بدنشو که زيره دستام ميديدم احساس قدرت می کردم و سکس بهم بيشتر کيف می داد.از آخو اووخه من فهميد که داره مياد و خودش سريع اومد زيره من و ماله منو کامل کرد تو دهنش و هی مک ميزد.من از حال رفتم و افتادم کنارش.بعد از تقريبا يه دقيقه که چشمامو باز کردم ديدم که داره هنوز با خودش ور ميره.به من نگاه کرد و آروم با چشمای نيمه بازش و با اون بدنه لختش که سعی می کرد به من بمالونه زبونشو از دهنش بيرون آورد و دوره لبش چرخوند و به من خنديد و گفت:از اين به بعد بازم خواستی زيپ شلوارتو ببندی به مامان بگو .منم خودمو چسبوندم بهش و دستامو گذاشتم لای پاش که خودش هر کاری می خواد باش بکنه و خوابيدم
مادر بزرگto reshteye delkhaham kheili Vaghti ghabool shodam hal kardam. Faghat narahat bodam ke chera shahrestaan? doori az Tehran baram sakht bood.dovomin Term gozashteh bood ke pedar-bozorgam ke to shahre nazdike ma bodan omresho dad be shoma. hameye famil, khaleh ha va dayee ha jam shodan onja. bad az maraseme khatm va shabe haft, tak tak har kodom raftan donbale khone-zendgishoon. Khalam bache koochik dasht. dayee bayad miraft sare kar. Madare khodam bayad be khahr kochikam miresid. Kholaseh tebghe mamool dar injoor gereftari ha bad az 10-15 rooz hame raftan va madar bozorgam tanha moond.Garche oon dota hich vaght ba ham miooneye khobi nadashtan, vali jaye khalie pedar-bozorg peida bood. Ezdevaje ona az oon ezdevaj haye tahmili bod va pedar-bozorgam 22 saal az madar-bozorg bishtar sen dasht. yani ye dokhtare bichareye 14 salaro be ye marde 36 saale dadeh bodan. Hala Madar-bozorgam to 56 salegi biveh shodeh bood.Vaghti akharin rooz hame dashtan miraftan, chon man az hameh raham be shahre madar-bozorg nazdiktar bood, azam khastan ke ye rooz dar mioon behesh sar bezanam. Baram ye kam sakht bod. chon khonashon hich kas nabood va man hoselam sar miraft. bishtar dost dashtam to khabgah va ba doostam basham. Az tarafi ham madar-bozorgam bod va ham dostesh dashtam va ham delam vasash misokht. Kholaseh gharar shod yek shab dar mioon beram onja bemonam.yeki-do hafteh gozasht va mano madar bozorgam zendegie jalebi ro shoro kardeh bodim. shaba baram az zendgish, khateratesh va gozashteh harf mizad ta inke ye shab on etefagh oftad.nesfe shab didam az ashpaz khooneh seda miad. nim khiz shodam va didam madar-bozorg rafteh sare yakhchal. didam ye kadooye nesbatan bozorg vardasht va omad. konjkav shodam bebinam mozo chieh. khodam ro zadam be khab. didam az ro tagh-cheh ghooti vazelinesho vardasht va raft zire lahaf.az harkate dastash fahmidam ke dare kosesho mimalooneh. dashtam az taajob shakh dar miavordam. mage mishe ye zane 56 saleh in karo bokoneh. ta on moghe be in mozo hata fekr ham nakardeh bodam ke afrade senine bala niaze sexy daran ya na.kam kam saro-sedaye madar-bozorg mishtar shod. tond tond nafas mizad va hey dastesho tekon midad. ye kam ke gozasht ba vazelin kadoo ro charb kard va aroom be koseh mimaloond. az saro sedaye on manam hashari shodeh bodam. az tarafi khandam ham gerefteh bod ke chi daram mibinam. to ye lahzeh ye fekre sheitani be maghzam omad. nim khiz shodam ta masalan az parche bala saram aab bokhoram. didam madar-bozorg saket shod va bargasht mano nega kard. Tazahor kardam ke khab-aloo hastam. goftam e? madar-bozorg bidari? tori shodeh? jayeet dard mikoneh?javab dad na nane jon, begir bekhab. chizi nist. ba sadegi porsidam in ghoti vazelin chie inja? chi shodeh nesfe shabi? onam goft chizi nist. pashneye pam khoski zadeh mikham charbesh konam. Khazidam tarafesh va goftam bezar ma komaket konam. Goft na na na vali digeh man zire lahafesh bodam. tanesh daagh bood. dastamo vazelini kardam va raftam tarafe ghozake pash. ye kam malondam va goftam: E? madar-bozorg, hichi pat nist? ke javabamo nadad. alaki bi hava arenjamo ro kosesh gozashtam va hey feshar dadam va maloondam va masalan dashtam pasho vazelin mizadam.kam kam nafasash tond tar shod va khodesho tekon tekon midad. ye kam ke gozasht, pahasho vel kardam va omadam bala tar. yavash dastam ro gozashtam ro koseh. onam hichi nagoft. ye kam maloondamesh. dige aah va naalehash boland shodeh bood. dah daghighe koseho malonda. tardid dashtam bokhoramesh ya na. yadam oftad ke madar-bozorg sare shab hamoom bodeh. bara hamin saramo bordam jelo va shor kardam kosesho lisidan. chenaan goft aaaaah ke dasht abam miomad. ba zabon kosesho milisidam va ba joft dastam pestonaye avizonesho mimalondam. bad az modati, khodesh goft bia bala. sar-tah shodam va kiram jelo dahanesh gharar gereft. yavash yavash az nokesh shoro kard va raft jelo. dar chand sanieh kiram to dahanesh napadid shod. be lezat kiramo mikhord va manam ba kosesh mashgool bodam. har joftemon hesabi hashari shodeh bodim. bad az bist daghigeh digeh taghatam tamom shod. hamonjor ke taghvaz oftaeh bod, pahaso va kardam va ba vazelin kiramo charb kardam va mesle maahi kiram laghzid va raft to koseh. Tolombeh zadan shoro shod. har do dashtim taghriban nareh mizadim. Midonestam ke yaeseh shodeh va digeh bache dar nemishe. baraye hami vaghti abam omad hich negarani nadashtam. khodamo jam kardam va yeho abam ro vel kardam to kosesh. hey migoft joon joon. ghorbone kire javoonet beram madar.ye kam dige roosh tolombeh zadam ta onam erza shod. har do bihal oftadim baghale ham. pishonimo mach kar va goft: Dastet dard nakoneh naneh.az on be bad, man digeh khabgah ro pas dadam va khoneye madarbozorg mostaghar shodam. darsam bejaye 4 sal, 5 saal tol keshid vali to hameye in 6 sal taghriban har hafteh 3-4 bar ba madar-bozorg sex dashtam. Dayee, Khalam va madaram hame ja az mardanegi va mohabate man harf mizadam ke be khatere madar-bozorg che fadakrie bozorgi kardam. migoftan to kheili vazifeh shenasi. Man ghiafeye ensa-doostaneh migereftam va migoftam in harfa chie?bad az dars, be pishnehade man madar-bozorgo avordim Tehron pishe khodemon. Albateh digeh sex kheili kam dashtim. chon ham pirtar shodeh bod va ham mamanam hamisheh kenaresh bod.Dayee hamishe dastesh ro be shoonehaye man mizad va migoft mardanegie to mesal zadanieh dayee. Bichare nemidonest ke nanasho chan-sad bar az koso koon kardam va chegad kiram ro suck zadeh va man koseh ro lisidam.Nadonestan ham nematieh ha? mage n
موضوعی که می خوام براتون بگم حدود 2سال پیش اتفاق افتاده یه روز یاسر بهم زنگ زد که میخوام برم کس چرخ بزنم اگه بیکاری بیام دنبالت با هم بریم. من هم که بیکار بودم قبول کردم قرار شد نیم ساعت بعدش بیاد دنبالم .... یاسر تازه پرشیا خریده بود قرارشد که بریم رینگ ولاستیک ببینیم برای ماشینش .. قرار گذاشتیم ولیعصر رو بالا پائین کنیم بعد بریم دنبال کارمون. روبروی سوپر استار 2تا دختر دیدیم که منتظر ماشین وایساده بودن بر خلاف همیشه هم که باید یه قطار ماشین جلوشون وایمیستادن هیچ ماشینی نبود!! یاسر که خودش اینا رو دیده بود چند متر جلوترشون وایساد ... داشتیم با هم سر اینکه کدوم مال کی بشه سر و کله میزدیم که دیدیم دارن میان که سوار شن یکیشون که قد بلند تری داشت مانتو کوتاه مشکی تنش بود که قرار شد مال من بشه و اونیکی هم مانتو خاکستری بلندی داشت قرار شد که مال یاسر باشه . سلام! سلام دوستای من. خوبید آیا؟ مرسی .. من علی هستم ایشون هم یاسر ... من سحرم (سهم یاسر) من هم مریم هستم. بعد از اینکه خوب بر اندازشون کردم برگشتم به یاسر گفتم : جون مادرت بیا عوض!! ( سحر هم خیلی خوشگل بود هم بدن خوبی نسبت به مال من داشت) یاسر هم که موضمع رو فهمیده بود گفت: گه خوردی دوسش دارم!! از لفظ یاسر خندم گرفته بود.مریم گفت:موضوع چیه؟ هیچی بگذریم!! خوب بچه های کجائید؟ کجا بهمون میخوره؟ یافت آباد؟!! بعد ازکلی شوخی و سر و کله زدن فهمیدیم که بچه های گیشان. جفتشون هم 20سالشونه الان هم قرار داشتن(تو چت شماره گرفته بودن قرار گذاشته بودن ولی طرف سر قرار نیومده بود خدائیش هم از دستش رفته بود) از شانس کیری من سحر هم از یاسر خوشش اومده بود من هم که کیر خفی خورده بوده بودم حالم گرفته بود اصلا متوجه مریم نبودم که داره کسشر میگه .از اینکه یاسر سحر رو یه روز بکنه بد جور کونم میسوخت. گفتن که زیاد وقت نداریم و باید زود خونه باشیم . ما هم زیاد اصرار نکردیم چون مکانی نداشتیم که بخوایم بریم اونجا!! شماره هر 2تا مونو گرفتن قرار شد فردای اونروز زنگ بزنن و با هم بیرون بریم.تا پل گیشا رسوندیمشون رفتیم دنبال کاری که به خاطرش اومده بودیم بیرون... تو ماشین به یاسر اعتراف کردم که چشمم بد جور سحر رو گرفته. یاسر هم که اصولا آدم راحتیه این قول رو داد که اگه خودش سحر رو کرد یه برنامه ای بذاره که من هم بکنم... فرای اون روز نزدیکای ظهر یاسر بهم زنگ زد که سحر با هاش قرار گذاشته ولی مریم نمیتونه بیاد !! قرار شد که اون 2تا با هم برن بیرون من هم بشینم تو خونه با تخم هام یقول دوقول بازی کنم ... شبش یاسر اومد دم خونه . گفت که بردتش خونه مادر بزرگش که خونه خود یاسر اینا بود و از عقب با سحر سکس داشته ... اینو که شنیدم حالم بد جوری گرفته شد .به یاسر قول شب قبلشو یادش اوردم که من هم باید بکنم ... چند روزی از اون ماجرا که داغش بد جور رو دلم مونده بود گذشت یاسر دوباره زنگ زد که الان با سحر بیرونم .سحر مودم کامپیوترش سوخته میخواد مودم بخره . تو یه مودم اضافی داشتی هنوز داری بیایم دم خونه ازت بگیریم. من که منظوره یاسر رو گرفتم .گفتم : آره هستش بیاین بگیریدش یاسر موضوع حله؟ یاسر هم جواب داد:آره فقط پولش بمونه آخر ماه بهت میدم ... گفتم من اینجا رو رله میکنم سریع بیان اینجا . به مادرم که کرج خونه خالم بود زنگ زدم که شب خودم میام دنبالت .از بابام هم رات بودم چون تا آخر شب شرکت میمونه... در خونه رو که باز کردم دیدم یاسر و سحر مثل این بچه های بیسرپرست با گردن کج دم در خونه وایسادن .سحر یه مانتو کوتاه تنگ نازک پوشیده بود که راحت میشد سوتین سفیدش رو دید این صحنه رو که دیدم نزدیک بود که کیرم شق کنه وآبروم رو ببره .دعوتشون کردم به اطاقم که ممکنه یه وقت خواهرم بیاد که خیلی زاکسه یاسر رو کاناپه ولو شد سحر هم رو تخت نشست و داشت اطاقم رو بر انداز میکرد چیزی میخورید بیارم ؟ سحر با یه ناز خاصی گفت: اگه میشه یکم آب بیار که خیلی گرممه ... یاسر گفت:تو این خونت چیزی پیدا میشه بخوریم کلمون داغ بشه بعد یه چشمکی زد بهم که یعنی بیار ... من رفتم اب بیارم که یاسر دنبالم اومد تو آشپزخونه آقا تا اینجاش با من بعدش با خودت .. یه قوطی ودکا بیشتر ندارم کافیه ؟ آره کافیه فقط حواست باشه که اون بیشتر از من و تو بخوره ... قوطی ودکا رو با 3تا لیوان ماست چیپس نوشابه بردم تو اطاقم که دیدم سحر روسریشو برداشته و تو مسیر کانال کولر وایساده تا خنک بشه . موهای صاف و بلند و مشکیشو که دیدم آمپرم بد جوری زد بالا . نشستیم رو زمین که شروع کنیم خوردنو سحر گفت: من خیلی کم میخورم حالمو بد میکنه ... پیک اول رو که ریختم برای سحر رو بیشتر ریختم و نوشابشوهم کم ریختم .اونو که خورد گفت من دیگه نمیخورم ... یاسر کلی رو مخش کار کرد تا راضی شد باز هم بخوره .بهش اطمینان داد که حواسش به سحر هست.من هم تو فاصله بین پیک ها هی لفط میدادم تا اثر کنه ... پیک آخر رو که گذاشتیم زمین به چشمای سحر نگاه کردم فهمیدم که کار خودشو کرده ... یاسر نشست پهلوش شروع کرد با موهاش بازی کردن یواش یواش رفت سراغ گردن و لب گرفتن از زیر مانتوش دستشو کرد تو شروع کرد با سینه هاش بازی کردن . اومد مانتوشو در بیاره گفت:علی اینجاست روم نمیشه .من پاشدم رفتم بیرون از تراس اطاق مامانم اینا که با اطاق من مشترک بود اومدم پشته پنجره اطاقم نشستم رو زمین داشتم کار اونا رو نگاه میکردم . یاسر سحر رو خوابونده بود رو تخت و داشت شلوارشو در میوورد. یاسر خوابید پیشش و شروع کرد با دستش از رو شرتش با کسش بازی کردن . بعدا فهمیدم تو همین فاصله راضیش کرد که با من هم سکس داشته باشه. داستانی تعریف کرده بود براش کهوقی خودم شنیدم گریم گرفت ودلم به حاله خودم سوخت !!! خلاصه داستان این بوده که من نامزد داشتم بعد تو یه تصادف کشته شده !!!!!!!! یاسر که میدونست من کجام بهم اشاره کرد که بیا تو . من هم سریع خودم رو رسوندم دم در اطاق منتظر یاسر شدم ... یاسر اومد بیرون گفت: خیلی راحت قبول کرد. برو از ایبجا به بعدش با خودت ... رفتم تو اطاق دیدم سحر به پهلو افتاده رو تخت به طوری که پشتش به سمت من . به زور سرشو بر گردوند منو نگاه کرد . دلم به حالش سوخت ولی آمپرم توری زده بود بالا که تمامی احساساتمو زیر پا برده بود ... دراز کشیدم پیشش آروم آروم شرع کردم به دست کشیدن رو بدنش.تنش مثل کوره داغ بود . پوسته لطیفیش رو که زیر دستم احساس میکردم حالی به حالی میشدم. دستمو بردم سمته سوتینش باز که کردم از پهلو دستمو بردم رو سینه هاش مثل سنگ سفت شده بود ... صافش کردم خودم رو اینداختم روش . شروع کردم ازش لب گرفتن ... نا حرف زدن نداشت . دسته چپم رو بردم تو شرتش ... موهای کسش تازه در اومده بود . تیغ تیغی بود . گوشش رو شروع کردم به خوردن با دستمم هم چوچولشو میمالوندم بعد از چند دقیقه منو محکم بغل کرد ... دستم که رو کسش بود خیس شد ... شورتشو در اوردم ... تو 2ثانیه لخت شدم دستشو اوردم گذاشتم رو کیرم شروع کرد با کیرم بازی کردن . گفتم بلند شو بخورش. گفت: نه بدم میاد نمیخورم ... برشگردوندم بالش رو گذاشتم زیر شکمش کونش باز شد ... آبش هم که مثل تف میموند لای کسش دیده میشد ... کاندوم که از قبل آماده کرده بودم کشیدم رو کیرم یه مقدار کرم زدم آروم سرشو گذاشتم دم سوراخش ... سرشو که گذاشتم تو صداش بلند شد که آآآآی دارم جر میخورم بکش بیرون ... گفتم:چند ثانیه تحمل کن دردش از بین میره اون موقع میگی که تا ته بذار تو ... آروم شروع کردم به هل دادن کیرم تو کونش . از درد به خودش میپیچید ولی دیگه صداش نمیومد ... چند دقیقه ای که گذشت خسته شدم گفتم :من میخوابم بیا بشین روش... دراز کشیدم اومد نشست رو کیرم خیلی راحت رفت تو ... خودشو بالا پائین میکرد چشماش رفته بود بالا ... دستمو بردم سمت سینه هاش و باهاشون شروع کردم بازی کردن نوکش زده بود بیرون ... احساس کردم داره آبم میاد بلندش کردم .خوابوندمش رو تخت کاندوممو در آوردم آبمو ریختم رو شکمش ... از اطاق که تومدم بیرون دیدم یاسر نشسته روبرو اطاق ... گفتم:نذرت قبول ... خندید گفت: چیزی برای ما مونده ؟ بلند شو ببرش حموم فقط باید تمیز شه
شنبه صبح که از خواب بيدار شدم خيلي عصبي بودم باز هم به شاهين مرخصي نداده بودن اين هفته دوم بود که شاهين رو نديده بودم ديگه با همه وجودم کير ميخواستم شهوت همه وجودم رو گرفته بود توي راه دانشگاه فقط چشمم به زيپ مرد ها بود توي اين همه چيز فقط چيزهايي رو که شبيه کير بود ميديدم نتونستم توي دانشگاه بمونم بايد ميرفتم خونه بايد ميرفتم توي حموم و يه دوش آب سرد ميگرفتم ولي اگه با آب سرد درست نميشد ديگه مجبور بودم که خودم يه کاري بکنم ديگه طاقت نداشتم ساعت 12 بود که رسيدم خونه جولوي آيينه لباسام رو در آوردم بدنم رو تماشا ميکردم ديگه يه پارچه آتيش بودم داشتم گر ميگرفتم حولم رو تنم کردم و رفتم توي حموم ميدونستم که ديگه از آب سرد هم کاري بر نمياد آب گرم رو باز کردم تا وان پر بشه به دروازه بهشتم که الان ديگه مثل جهنم داغ بود نگاه کردم حسابي باد کرده بود و سفت شده بود دستم رو گذاشتم روش اون قدر داغ بود که حس کردم دستم رو ميسوزونه يه دفعه صداي زنگ در رو شنيدم واي شاهين اگه شاهين باشه همون جولوي در زيپش رو باز ميکنم با عجله اف اف رو برداشتم .............
واي ديگه بدتر از اين نميشد توي اين وضعيت خالم از شهرستان اومده کاش اقلا يه ساعت ديگه ميومد حالا من با اين آتشي که از درواره بهشتم داره من رو ميسوزونه چي کار کنم خالم اومد بالا نشست و گفت که با عباس اومده عباس نامزد خالم بود درست چهار ماه بعد از اين که از شوهر اولش جدا شد با عباس نامزد شده بود ولي الان سه ساله که با هم نامزد هستن و ازدواج نميکنن بعضي وقتها فکر ميکنم که نامزد بهانه است براي اين که کسي نگه چرا با هم هستين خاله من هم بعد از طلاق با مادر بزرگم زندگي ميکنه به همين خاطر نميتونه زياد با عباس باشه فقط وقتي خونه خالي ميشه و تقريبا ماهي دو شب هم ميان تهران وقتي که ميان تهران جاي من روي کاناپه توي حاله و اونا توي اطاق خواب ميخوابن و لي چون خالم ميدونه که معمولا روزهاي تعطيل شاهين پيش منه وسط هفته ميان منم بدم نمياد چون آشپز خونه من کنار اطاق خوابه ديوار بين آشپز خونه و اطاق خواب هم سرتا سرش آيينه شده فقط يه نوار بيست سانتي شيشه آبي که براي قشنگي بالاي آيينه کار گداشته شده اما چون سقف آشپز خونه سقف کاذبه و از اطاق خواب پايين تره کسي نميتونه بفهمه که از توي آشپز خونه ميشه توي اطاق خواب رو ديد هميشه وقتي که خالم و عباس ميرفتن توي اطاق خواب يک ربع بعد من ميرفتم توي آشپز خونه و يه صندلي ميزاشتم روي ميز ناهار خوري و در سقف کاذب رو باز ميکردم و از پشت اون شيشه دادن خالم رو تماشا ميکردم اما چون تخت درست روبه روي ديوار بود و عياس هم هميشه وسط پاهاي خالم بودنميتونستم کس خالم رو و کير عباس روخوب ببينم اما ميديدم که خالم ميخوابه و عباس کيرش رو ميزاره وسط سينه هاش بعد هم توي همون حالت داخل خالم ميکنه و بعد خالم بر ميگرده و چهار دست و پا ميشه و عباس چند دقيقه در اين حات خالم رو ميکنه بعد عباس ميخوابيد و خالم روي کيرش مينشست و وقتي چند بار تکون ميخورد از حالت خالم ميفهميدم که کنده شده بعد خالم دمرو ميافتاد روي تخت و عباس ميرفت روي خالم از اون جايي که من بودم نميتونستم درست ببينم که کجا فرو کرده ولي چون که خالم کونش رو بيرون نمي انداخت ميشد فهميد که داره کون خالم رو ميکنه براي اين که ميتونستم اين صحنه ها رو ببينم هميشه از اومدنشون خوشحال ميشدم اما الان با اين وضعيتي که من داشتم احتياجي به ديدن نبود راستش ميدونستم که خالم اول با عباس آشنا شده بود و بعد به خاطر عباس از شوهرش جدا شده بود به همين خاطر هم هميشه برام سوال بود که براي چي به خاطر عباس از شوهراولش جدا شده شوهر اولش يه پسر بيست و شش ساله خوش تيپ و پولدار بود اما عباس يه مرد نخراشيده سي و هفت هشت ساله که قيافه خوبي هم نداشت خوب علف بايد به دهن بزي شيرين باشه وقتي از خالم پذيرايي کردم سراغ عباس رو گرفتم گفت رفته خريد کنه و بياد من هم رفتم توي حموم و قبل از رفتن يه دست لباس راحت براي عباس و خالم دادم و گفتم عباس که اومد بگو اين ها رو بپوشه و راحت باشه منم ميرم يه دوش بگيرم و بيام خالم به شوخي گفت پس ديشب تنها نبودي منم فقط خنديدم آخه نميتونستم بهش بگم الان دو هفته است که توي کف يه ماچم تا چه برسه به شب و حموم واجب شدن رفتم توي حموم حموم آپارتمان من توي اطاق خوابه ولي من چون تنها هستم و به دو تا اطاق احتياجي ندارم اطاق بزرگه رو که حموم توي اون نيست رو براي خواب برداشتم و اطاق کوچيکه رو که حموم توي اونه و خيلي هم کوچيکه رو تبديل کردم به اطاق لباس ها يعني توي اون اطاق چند تا رگال لباس گذاشتم و مانتو و لباس ها و پالتو هام رو توي اون اطاق آويزون ميکنم يه آيينه قدي و و يه ميز توالت هم توش گذاشتم تا وقتي که از حموم ميام همون جا موهام رو سشوار بکشم و آرايش کنم اين طوري ديگه اطاق خوابم هم کم تر به هم ميريزه ولي به خاطر قشنگي و آرايش قبل از خواب يه ميز توالت شيک هم توي اطاق خواب دارم قبل از رفتن به حموم يه کم خودم رو توي آيينه نگاه کردم حوله رو باز کردم و قشنگ توي آيينه هيکلم رو برانداز کردم واي که الان اين هيکل فقط يه مرد کم داشت رفتم توي حموم ولي مجبور بودم زود بيام بيرون از حموم که اومدم بيرون صداي خالم رو شنيدم که ميگفت يه کم و عباس بهش ميگفت بابا الان مياد بزار واسه شب خالم بهش گفت ميرم ميگم نياد من نميتونم تا شب صبر کنم زود برگشتم تو خالم اومد پشت در و منو صدا کرد و گفت چرا نمياي منم نخواستم خالم مثل من توي کف بمونه بهش گفتم خاله ببخشيد من خيلي وقته حموم نميومدم بايد حسابي کيسه بکشم يک ساعتي کار دارم خالم برگشت من دو باره اومدم بيرون شنيدم که خالم به عباس ميگفت حالا حالا ها نمياد زود بزارتوم که دارم ميميرم ديگه طاقت نداشتم نگاهشون کنم برگشتم توي حموم حالا ديگه فرصت داشتم که حسابي دستام رو بهشتي کنم رفتم توي وان چشمام رو بستم و دستم رو گذاشتم روي کسم ...................
دوش رو بستم صدايي نميومد معلوم بود که کارشون تموم شده منم يه کم راحت شده بودم اما دست مالي کجا و بغل يه مرد کجا اما به هر حال يه کم راحت شده بودم حولم رو تنم کردم و بدون اين که ببندمش از حموم اومدم بيرون که يه دفعه چشمم به عباس افتاد که داشت شورتش رو پاش ميکرد واي ..............چشمم که به کيرش افتاد گيج شدم درست به اندازه يه دست يعني به اندازه فاصله آرنج تا نوک انگشتاي دست و شايد به همون کلفتي با اين که من دو تا دوست پسرام کير کلفت بودن ولي با ديدن اين واقعا يکه خوردم نميدونم چه قدر همين طوري نگاهش کردم اما يه دفعه متوجه شدم که اون هم مات داره منو نگاه ميکنه تازه فهميدم که منم حولم رو نبستم مثل اين که اون هم خشکش زده بود چون يه دفعه به خودش اومد و سريع شورتش رو بالا کشيد معلوم بود که حسابي کفش بريده چون با اين که همين الان خالم رو کرده بود تا من رو ديد خشکش زد خالم بيست و هشت سالشه و هم خوشکله و هم خوش هيکل اما نوزده سالگي ازدواج کرده بود شش سال شوهرش اون رو کرده بود و الان هم سه ساله که عباس داره ميکندش با شهوتي که خاله من داره و اون شوهرش که توي بيست سالگي باهاش ازدواج کرده بود و توي بيست و شش سالگي طلاقش داده بود ميدونستم که همه اون شش سال رو حد اقل هفته اي سه بار خالم رو ميکرد و اين سه سال آخر هم که عباس با اين شدت کس و کونش رو ميگاييد فکرش رو بکن هفته اي سه بار ميشه سالي 144 بار که توي نه سال ميشه 1296 بار حالا بگذريم از اين که اولاي ازدواجشون هرشب دوبار شوهرش ميگاييدش و هر بار که با عباس با هم هستن عباس اقلا سه چهار بار از عقب و جولو ميکندش فکرش رو بکنيد اگر تو هر بار کردن فقط ده بار عقب و جولو بشه يعني 12960 بار کير داخل کس و کون خالم شده يعني 6480 بار داخل کونش و 6480 بار داخل کسش اونم اين کير و کير شوهرقبليش که يه بار ديد زده بودم و اون هم بزرگ بود خوب طبيعيه که اين کس و کون ديگه نميتونه براي يه مرد عالي باشه و عباس با اين که اون رو کرده بود يه دفعه يه دختر 21 ساله تر و تميز ميبينه که همه بدنش تازه و لونده بيخود نبود که کف کرده بود منم که خودم تا حالا فقط پنج تا دوست پسر داشت با يکي که فقط حرف ميزدم اون چهار تاي ديگه هم دوتا شون فقط يکي دو بار لاي پام گذاشته بودن چهارمي هم حد اکثر پنج شيش بار منو کرده بود فقط شاهين بود که توي اين سه سالي که باهاش دوست بودم دائم منو ميکرد که اون هم اوايل جا نداشتيم و به زور هم رو ميديديم واين يه سالي که تهران سربازه هفته اي يه شب مياد و دو سه بار منو ميکنه که با وقتايي که نميتونه بياد و شبايي که خسته است و فقط يه بار ميکنه حد اکثر ميشه پنجاه بار که اگه توي هر بار ده دفعه عقب و جولو بکنه حد اکثر ميشه گفت 500 بار کير توي کونم رفته که اصلا با اون 6480 بار خالم قابل مقايسه نيست تازه يه کس دست نخورده و سينه هاي سفت تازه هم دارم خوب عباس همه اين حساب کتاب ها رو با کردن خالم و ديدن من فهميده بود زود حولم رو بستم و گفتم ببخشيد نميدونستم شما اين جا هستيد اون هم با سرعت شورتش رو بالا کشيد و گفت شما ببخشيد فکر نميکردم الان بياييد بيرون ........ راستش .............. خواستم لباسم رو عوض کنم ......که .........شما خيلي.....ببخشيدا ولي شما واقعا قشنگ و خوش هيکل هستيد و رفت بيرون از اين خرفش يه کم چندشم شد چون از قيافش خوشم نميومد اما از اين که درست بعد از کردن خالم با ديدن من کف کرده بود حال کردم آخه خالم توي فاميل به خوشگلي و خوش هيکلي معروفه پس من از اون بهتر بودم و به خاطر اين داشتم کيف ميکردم خالم اومد و از من عذر خواهي کرد و گفت ببخشيد عباس جولوي من لباس عوض نميکنه اومد اين جا منم خنديدم و گفتم عيب نداره ولي راستش دلم برات سوخت چه طوري تحمل ميکني خالم خنده اي کرد و گفت تحمل ميکنم ؟ وا واسه همين ميخوام زنش بشم تو هم يادت باشه اول امتحان کن بعد شوهر کن تا مثل من مجبور نشي طلاق بگيري و زن يکي ديگه بشي تازه معماي طلاق خالم برام حل شده بود اما به نظرم احمقانه اومد ازدواج فقط به خاطر بزرگي کير ياد يه ساعت پيشم افتادم که داشتم گر ميگرفتم فکر کردم اگه يه ساعت پيش همين عباس ميومد و ميگفت به شرط اين که زنم بشي ميکنمت قبول ميکردم يا نه راستش مطمئن نيستم که قبول نميکردم توي اون حالي که من داشتم حاضر بودم به خاطر کير هر کاري بکنم همون وقت بود که تصميم گرفتم هر وقت خواستگار قرار بود برام بياد قبلش يه کاري بکنم که توي خواستگاري فقط چشمم به کير داماد نباشه حالا يا مثل امروز خودم آبم رو بکنم يا با شاهين باشم .
ناهار رو خورديم وخالم و عباس به بهانه خستگي رفتن توي اطاق خواب ولي من ديگه ديدشون نزدم ترسيدم که بازم شهوتي بشم بعد از خواب بعد از ظهر رفتيم بيرون و يه کم گشت زديم بعد شام رو هم بيرون خورديم و عباس ما رو رسوند خونه و رفت و گفت به يکي از دوستاش سر ميزنه و بر ميگرده ميرفت دنبال مشروب هر وقت ميومدن تهران کارشون همين بود يه کم مشروب ميخوردن وميرفتن توي اطاق خواب .
من وخالم اومديم توو تا عباس برگرده کلي راجع به کير عباس و خيلي چيز هاي ديگه که همش ربط به سکس و ارتباط زن و مرد داشت با هم صحبت کرديم .عباس که اومد رفت توي آشپز خونه و بر عکس هميشه که فقط دو تا استکان بر ميداشت و ميرفتن توي اطاق خواب مشروب رو با سس گوجه فرنگي و چيز هاي ديگه قاطي کرد و ريخت توي پارچ و آورد يه استکان براي خودش ريخت و يه استکان براي خالم به من هم تعارف کرد اما من هيچ وفت جولوي خالم مشروب نخورده بودم يعني فقط با شاهين مشروب خورده بودم خالم که معلوم بود خيلي عجله داره سريع استکان رو سر کشيد و دومي رو هم ريخت و سر کشيد و قبل از اين که عباس مشروبش رو بخوره بلند شد و گفت مهسا خوابش مياد بهتر زود بريم و بلند شدن رو رفتن من هم چراغ رو خاموش کردم و لخت شدم و رفتم روي کاناپه و پتو رو کشيدم روم و شورت وکرستم رو هم در آوردم با رفتن عباس و خالم باز بدنم داغ شده بود يه کم کونم رو از پتو دادم بيرون خنکي بيرون پتو که به کونم ميخورد خوشم ميومد منتظر بودم که يه ربع بگذره تا برم براي تماشا بدنم داغ شده بود دستم رو ميکشيدم روي دسته کاناپه چشام رو ميبستم تا فکر کنم که اين دسته کاناپه نيست و کير حتي يه لحظه هم کير عباس از جولوي چشمم دور نميشد ديگه بدنم ميلرزيد ساعت رو نگاه کردم يه ربع شده بود اما ديگه احتياجي به ديدن اونا نداشتم همه بدنم گر گرفته بود مثل دييونه ها شده بودم زير لب هي ميگفتم کير قربون کير برم کير ميخوام و با دستم کونم رو که بيرون پتو بود ميماليدم و با دست ديگم کسم رو ميماليدم کير ميخواستم فقط کير ميخواستم به خالم حسوديم ميشد عباس هز قيافه اي که داشت يه کير داشت که الان داخل خالم بود و من الان فقط کير ميخواستم قيافه برام مهم نبوم دلم ميخواست يه کير دم کونم باشه و بهم فشار بده و يه دست مردونه روي کسم باشه و يه لب داغ مردونه پشت گردنم رو ببوسه دستم رو بردم دم سوراخ کونم و خودم رو انگشت کردم نميرفت تو انگشتم رو با لبم خيس کردم ودوباره به کونم فشار دادم چشمام رو بستم و گفتم کاش الان يه کير دم کونم بود انگشتم رو دوباره با لبم خيس کردم ميخواستم دوباره بزارمش دم کونم که يه دفعه ديدم يه چيز داغ دم کونمه گرم و نرم نميدونستم تصوره يا واقعيت کاش واقعي بود گرفتمش توي دستم آره يه کير خيلي کلفت تصور نبود ترسيدم که نکنه دزد باشه ولي دلم نميخواست از دستش بدم آروم توي دستم ماليدمش اونم يه کم بيشتر به کونم فشار آورد خواستم سرم رو برگردونم ولي ترسيدم که يه غريبه يه دزد باشه اگه سرم رو برميگردوندم بايد داد ميزدم ولي دلم نميخواست ميخواستم بهم فشار بده يه دفعه ياد عباس افتادم پاک فراموش کرده بودم که عباس اين جاست کيرش رو با دستم سبک سنگين کردم چرا مثل اين که خودش بود بر نگشتم خودم رو زدم به خواب که مثلا من توي خواب هستم اگه خالم بيدار بشه بگم توي خواب عباس اومد سراغم ديم بيشتر به کونم فشار آورد با حالتي که انگار توي خوابم يه تکون خوردم و کونم رو حسابي انداختم بيرون اونم کيرش رو گذاشت دم کونم ولي داخل نکرد آروم فشارم ميداد دستش رو آورد روي سينه هام و آروم ميماليدشون سرش رو آورد جولو که لبم رو ببوسه اما لب بهش ندادم فقط کيرش رو ميخواستم يه تکون به خودم دادم و کاملا دمرو شدم اون هم اومد روم و شروع کرد به بوسيدن و ماليدن من اون قدر من رو ماليد و بوسيد که ديگه کلافه شده بودم دلم نميخواست که بهش حال بدم فقط ميخواستم کيرش رو داخلم کنه واسه همين هم خودم رو زده بودم به خواب براي همين نميتونستم بهش بگم که منو بکنه از ماليدن و بوسيدنش هم کلافه شده بودم حالا يه کير وسط پاهام بود کسم آتيش بود داشتم کنده ميشدم ولي نميتونستم بگم کونم رو بکنه اون هم که ميدونست من دخترم فقط لاي پام گذاشته بود و احتمالا ميترسيد که توي کونم بکنه با حالت خواب آلوده که مثلا توي خواب حرف ميزنم گفتم کير .................کونم کير ميخواد گفت چيه عزيزم ولي حرفش رو جواب ندادم باز با همون حالت گفتم خاله عباس کونت رو کرده من خيلي دوست دارم کونم رو بکنن کاش من هم نامزد داشتم ولي با حالتي که مثلا دارم خواب ميبينم و نامفهوم حرف ميزدم اما فهميد کيرش رو گذاشت دم کونم آروم فشار داد انگار داشت کونم منفجر ميشد تکون خوردم تا حسابي باز بشم اون هم شروع کرد به فشار دادن ديگه واقعا سوراخ کونم داشت منفجر ميشد اون قدر درد داشت که داشتم از لذت بيهوش ميشدم اون هم به آرومي داشت داخل ميکرد واي که نميدونيد درد کون دادن چه قدر خوبه هرچي بيشتر درد داشته باشه همون قدر بهتره ديگه داشتم کنده ميشدم که کلاهک کيرش داخلم شده بود داشت بقيه کيرش رو فرو ميکرد از لذت بيهوش شدم ديگه هيچ چيزي نفهميدم فقط صداي نفس زدنش رو ميشنيدم و ضربه هاي دلش که به کونم ميخورد و لاي پاهام که از آب کسم اون قدر خيس شده بود که انگار يه پارچ آب رو خالي کردن روي پاهام ديگه هيچ چيزي نفهميدم تا اين که صداي خالم رو شنيدم که ميگفت پاشو لباس بپوش عباس اومده به من ميگه برو مهسا رو بيدار کن همه کس و کونش افتاده بيرون از خواب بلند شدم ساعت يازده بود دست به پاهام کشيدم معلوم بود که حسابي آب از کسم کنده شده و شب تا صبح خشک شده اما روي کونم اثري از آب نديدم وقتي بلند شدم عباس يه جوري من رو نگاه ميکرد اما راستش هنوز که شش ماه از اون شب ميگزره نفهميدم که اون شب عباس منو کرده بود يا براي اين که همه کس و کونم رو خوب ديده بود اون طوري من رو نگاه ميکرد اگه خواب ديده بودم پس اون فشاري که دم کونم احساس ميکردم چي بود اگر هم خواب نبود و منو کرده بود پس چرا هيچ اثري از آبش روي کونم نبود تازه بعد از اون شب شش هفت بار ديگه هم اومدن تهران و شب موندن اما هيچ اتفاقي نيافتاد اگه منو کرده بود باز هم ميومد سراغم اما نيومد راستش صبح که از خواب بيدار شدم مطمئن بودم که عباس ديشب منو کرده و به خاطر همين هم ترسيدم که از خالم بپرسم که ديشب کي خوابيدين تا بفهمم که بالا خره من خواب ديدم يا واقعا عباس منو کرده اما بعد که ديدم رفتار عباس هيچ تغييري نکرده بود به شک افتادم خلاصه هرچي که بود اون شب خيلي حال کردم و همش ميگم يه شب خوب و مرموز حالا شما ها فکر ميکنين که بالا خره عباس اون شب منو کرده يا من خواب ديدم.
وقتی از خونه به سمت فرودگاه حرکت میکردم، خودم هم نمیدونستم که در این سفر اداری ممکنه چه اتفاقی برام بیفته و با چه کسی روبرو بشم. اون شب فرودگاه خیلی شلوغ بود. بلیت و چمدانم رو تحویل دادم و کارت پرواز رو از مامور فرودگاه گرفتم. موقعی که از میان مسافران بیرون میومدم یه دفعه چشمم به یک قیافه آشنا افتاد و نگاهمون بهم گره خورد. هرچند سالها گذشته بود، ولی خوب شناختمش موجود نفرت انگیزی که همیشه از بخاطرآوردن اسمش چندشم میشد: نیلوفر منصوری!سابقه آشنایی ما به گذشته های دور برمیگشت. حدود 12 سال پیش و زمانی که هردومون دانشجو بودیم. نیلوفر دانشجوی رشته پرستاری دانشگاه اهواز بود و هرچند ما هم رشته نبودیم ولی منهم مثل خیلی از پسرهای دیگه، اونو خوب می شناختم! هنر نیلوفر این بود که با وجودیکه چندان زیبا نبود، ولی خیلی راحت با رفتار تحریک کننده و اغواگرش همه پسرها رو اسیر خودش می کرد. او فوق العاده هم تنوع طلب بود و هرگز مدت زیادی رو با یک نفر سرنمیکرد و مرتب دنبال شکار میگشت. کافی بود شما ظاهری زیبا ، وضعیت مالی خوب یا موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشید، در اینصورت نیلوفر حتما" به شما پاسخ مثبت میداد! خیلی از دانشجوها و اساتید و حتی شاید بعضی از افرادی هم که بیرون از دانشگاه بودند و سرشون به تنشون می ارزید طعم نیلوفر را چشیده بودند!!شاید خیلی ها از روی عشق و علاقه به دنبال او میرفتند ولی نیلوفر اصلا" اهل این حرفها نبود و فقط به سکس فکر میکرد. افرادی که با عشق و صداقت با او ارتباط برقرار میکردند ضربه روحی سختی میخوردند و آنهایی که مثل خودش پلید و سنگ دل بودند از مصاحبت با او حتی برای یک شب هم که شده، بسیارکامروا میشدند و لذت حیوانی فراوانی میبردند. منهم جزء گروهی بودم که نیلوفر عشق و احساسشان را به بازی گرفته بود و جواب صداقت آنها را با بی وفایی داده بود. بعد از پایان دانشگاه و موقعی که دیگه گند کار میخواست در بیاد، نیلوفر با یکی از دوست پسرهای پخمه اش بنام مجتبی ازدواج کرد و آن بیچاره تفاخر میکرد که بالاخره در این مسابقه و در رقابت با سایر هم دوره ای ها برنده شده و کاپ افتخار را نصیب خودش کرده است! (البته از خیلیها شنیده بودم که نیلوفر بعد از ازدواج همچنان به رویه سابق خود ادامه میدهد و چون مجتبی نمیتواند او را خوب ارضا کند، بعضی شبها دور از چشم شوهرش با دیگران همخوابه میشود تا بازهم در زندگی تنوع داشته باشد!)اینک بعد از این همه سال یکبار دیگر من با نیلوفر روبرو شده بودم. وانمود کردم که او را ندیده ام و خواستم با عجله به سالن انتظار بروم ولی او که هیچوقت بویی از شرم و حیا نبرده بود بین جمعیت با صدای بلند مرا صدا کرد. به ناچار ایستادم و وانمود کردم که از دیدنش خیلی خوشحال شده ام. هنوز هم رفتارش پر از عشوه بود. با گذشته هیچ فرقی نکرده بود، چین و چروکهای صورتش را با آرایش غلیظ پوشانده بود و بینی عقابیش را با عمل جراحی بالا کشیده بود.باکمال تعجب فهمیدم که همراه من و با همان پرواز عازم تهران است. مطمئن بودم که عرضه و لیاقت ندارد و فقط بخاطر غیرت مجتبی و اضافه کاریهایی که خودش خارج از وقت اداری برای بعضیها انجام داده بود به مقام و منصبی رسیده و حالا هم برای یک ماموریت اداری عازم تهران بود!! ظاهرا" بعضی از مسولان اداره شان هم طعم نیلوفر را چشیده و از آن خوششان آمده بود!باوجود تمام نفرتی که نسبت به او در خودم حس میکردم ولی بازهم رفتار پرعشوه و اغواگرش مرا وسوسه کرد تا این سفر اداری را با طعم نیلوفر شیرین کنم! در تحویل اسباب و اثاثیه اش به او کمک کردم و به اتفاق هم راهی سالن انتظار شدیم. ابتدا سعی کردم در رفتارم با او رسمی باشم، حال شوهرش مجتبی را پرسیدم، او خنده معنی داری کرد و گفت مجتبی هنوز هم مثل گذشته هاست(حتما" منظورش این بود که هنوز هم نمیتواند او را ارضاکند!).با ذوق و اشتیاق از گذشته ها گفت. حتی از یادآوری خاطره سکسی که باهم داشتیم هم خجالت نکشید و با وقاحت تمام از لذت آن سکس تعریف کرد. یادآوری آن خاطره وجود مرا غرق نفرت کرد. هنوز هم نمیفهمم که در دوره دانشجویی چطور حاضر شدم در آغوش این شیطان بخوابم!نمیدانم شاید از روی تمسخر یا چیز دیگری بود ولی ناغافل دهنم بازشد و گفتم: کاش میشد آن خاطره را یکبار دیگر تکرار کنیم! میخواستم ببینم آیا هنوز وقاحت گذشته اش را دارد؟ ولی او پررو تر از این حرفها بود و غیر ممکن بود که پیشنهاد مرا رد کند. برق شادی را در چشمان نیلوفر دیدم. مطمئن بودم که دارد با خودش میگوید: برای دومین بار این مرد را شکار کردم!بدون معطلی پرسید امشب کجا اقامت میکنی؟ و من با خنده معنی داری جواب دادم هر جا که به شما نزدیکتر باشد!! گوشی موبایلش را درآورد و با هتل خودش تماس گرفت و به دروغ مرا یکی از همکارانش معرفی کرد و به این بهانه توانست یک اتاق هم برای من رزرو کند.خوشبختانه پرواز بدون تاخیر انجام شد و ساعتی بعد ما با تاکسی به سمت هتل در حرکت بودیم. هرکدام یک اتاق جداگانه گرفتیم و بعد از گذاشتن چمدانها در اتاق با هم به رستوران رفتیم و شام خوردیم. مجبور بودم تمام نفرتم را از او مخفی کنم تا امشب بتوانم گذشته را تلافی کنم. اقرار میکنم که جز تنفر و انتقام هیچ احساس دیگری در من نبود و فقط وانمود میکردم که شهوت زده شده ام. بعد از شام لیوان نوشابه ام را سرکشیدم و سرم را جلو بردم و آهسته به نیلوفر گفتم: ساعت دوازده و نیم منتظرم باش و در اتاقت را باز بگذار. براحتی میشد آتش شهوت را در چشمانش دید. به اتاقم رفتم و بعد از حمام روی تختخواب دراز کشیدم. دو ساعتی فرصت داشتم تا یکبار دیگر خاطرات تلخ گذشته ام را مرور کنم و سراسر وجودم از تنفر و انزجار آکنده شود.ساعت دوازده و نیم شب فرا رسید. به آهستگی از اتاقم خارج شدم. اکثر چراغهای راهرو خاموش بود و بیشتر مسافران هتل در خواب بودند. برای آنکه کسی متوجه نشود، سوار آسانسور نشدم و از طریق پله ها دو طبقه پایینتر رفتم. اتاق 230. در اتاق بسته بود ولی قفل نبود. ترسیدم اگر در بزنم اتاق بغلی از خواب بیدار شوند. به آهستگی در را فشار دادم و وارد اتاق شدم. نور آباژور کمی اتاق را روشن کرده بود. نیلوفر مثل همیشه در انتظار شکار خود بود. با وجود آنکه در مسافرت بود ولی پیش بینی های لازم را کرده بود و یک سوتین زیبا با شورت لامبادایی قرمز که بسیار تحریک کننده بود، پوشیده بود. مقابلش ایستادم و با اکراه بوسیدمش. مثل دخترهای جوان با عشوه و ناز شروع به باز کردن دکمه های پیراهنم کرد. حرارت دستاش شهوت مرا تحریک کرد. شلوارم را که در آورد، خودم را محکم به او چسباندم. هنوز هم مثل گذشته ها باسنش بهترین تکیه گاه کیر شق شده من بود! گمان میکرد که مثل سابق میخواهم با او معاشقه کنم تا او بازهم احساسات مرا زیر پاهایش له کند.همچنان ایستاده بودیم. به سمت من برگشت، سعی داشت بزور از من لب بگیرد. وقتی لبهایش را قفل کرد دیگر مجال فرار از آنها نبود. با هر دو دستم به باسنش ضربه میزدم. آنقدر محکم که ممکن بود صدای آن از اتاق بیرون برود. غلیان شهوتش مانع از ابراز درد میشد و هیچ نمیگفت. آنقدر ضربه زدم که باسنش قرمز شد.مطمئن بودم که با خودش فکر میکند بازهم مثل گذشته سرم را بین پاهایش میبرم و کسش را میخورم تا او غرق لذت شود. ولی اشتباه کرده بود. او را روی تخت خواباندم ، نمیخواستم کوچکترین علاقه و احساسی در این سکس از خودم نشان دهم. کیرم را از زیر کش بغل شورت بیرون آوردم. آه کشید،دستش را جلو آورد تا حرارت آنرا حس کند. خیلی تحریک شده بود ولی من پاهایش را از هم باز کردم و بدون معطلی کیرم را به سمت کسش بردم و فشار دادم. هرچند دیگر تنگی سابق را نداشت ولی هنوز هم گرم و نرم بود! آثار دلخوری در چهره نیلوفر نمایان بود که چرا من بدون مقدمه سر اصل مطلب رفته ام!چند تلمبه زدم و بعد کیرم را بیرون کشیدم.مایع سفیدی اطراف کیرم را پوشانده بود.پاهایش را رها کردم و از روی تنه او بالا رفتم، کیرم را به سمت دهانش بردم. هیچوقت عادت نداشت خوب ساک بزند، ولی حالا برای من مهم نبود، فقط میخواستم ترشحات کسش را بخورد خودش بدهم! با همه اکراهی که از اینکار داشت ولی شاید غلیان شهوت باعث شد که سرکیرم را وارد دهانش کند، بدون توجه به احساس خوبی که از مکیدن کیرم داشتم، تمام آنرا بزور داخل دهانش فرو کردم. میخواست اوغ بزند! وقتی از بالا او را میدیدم که لای پاهای من خوابیده و کیرم را میخورد، احساس رضایت خاطر میکردم.نیلوفر با نگاهش به من التماس میکرد که کمی مهربانتر باشم و مثل گذشته سکسی پراحساس با او داشته باشم. سعی میکرد با تکرار واژه «عزیزم» مرا تحت تاثیر قرار بدهد ولی سخت در اشتباه بود. بناچار ترفند دیگری بکار برد. کیرم را در دست گرفت و شروع به بوسیدن تخمها و حتی باسنم کرد. خیلی سعی داشت وانمود کند که شیفته کیر من شده!! کمی پاهایم را ازهم باز کردم و به او اجازه دادم چند دقیقه ای با کیر من عشقبازی کند و هرجایی را که دلش میخواهد بخورد. بیچاره حتی اطراف مقعدم را هم زبان کشید! و اینکار را چقدر خوب انجام میداد!! باید اعتراف کنم که اگر چند دقیقه دیگر ادامه میداد، من مغلوب او میشدم. پاهایش را از هم باز کرده بود و با دست اندامهای جنسیش را میمالید. به میان پاهایش رفتم، گمان میکرد میخواهم برایش سکس دهانی انجام دهم ولی کور خوانده بود! کیر شق شده ام را برای دومین بار وارد کسش کردم، قدرت بدنیش کمتر از آن بود که مانع من شود. تمام نفرتی که از او داشتم را در بدنم جمع کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. سعی میکردم کیرم را با تمام نیرو تا اعماق واژنش فرو کنم! صدای برخورد رانم با بدن او به یک موسیقی یکنواخت تبدیل شده بود. نیلوفر هیچ لذتی از این سکس نمیبرد، منهم لذتی نمیبردم ولی خوشحال بودم که دارم انتقام میگیرم! برای اینکه او را بیشتر زجر بدهم عمدا" آه میکشیدم تا تصور کند که خیلی لذت میبرم. برای اولین بار در عمرم دلم میخواست که زودتر آبم بیاید تا راحت شوم!انقباضی که در عضلات لگنم احساس کردم به من هشدار داد که تا انزال چند لحظه ای بیشتر فاصله ندارم. با عجله کیرم را بیرون کشیدم و با دست محکم مالیدمش. عمدا"چند آه بلند کشیدم و بعد آبم را با فشار روی صورت نیلوفر پاشیدم. همه چیز خیلی خوب و سریع اجرا شد. با شورت قرمزی که کنار تختخواب بود خودم را تمیز کردم و فورا" لباس پوشیدم. نیلوفر هاج و واج مانده بود. لحظه ای بعد من درحال خروج از اتاق بودم و او با دستمال کاغذی صورتش را تمیز میکرد. حالا صورت نیلوفر از همیشه زشت تر و کثیف تر شده بود!!
با فربد تازه دوست شده بودم. اون سال دومي بود ولي از اونجايي كه درس رياضيش با ما يك روز افتاده بود - اين درس رو برداشته بود. دوستي اون با نگار كه يكي از خوش هيكل ترين و با كلاس ترين دختر هاي رشت بود چشم همه پسر ها رو در آورده بود. همه فكر ميكردن حتما فربد خيلي كس ليسي ميكنه كه نگار فقط با اون دوسته. در صورتي كه من كه كم و بيش در جريان دوستي اونها بودم مي دونستم اينجوري نيست.فربد جزء معدود بچه هاي تهران بود كه توي رشت دانشجو بودند. توي تهران حوالي پارك ساعي مينشستند. مادرش به عنوان يك آلماني پزشك معتمد سفارت آلمان بود و پدرش يك شركت حمل و نقل معروف رو اداره ميكرد. ولي در مجموع با اينكه پدر و مادرش هر دو كارمند بودند وضع مال متوسطي داشتند. به نظر فربد دختر يعني كس. اصلا دختر ها رو داخل آدم حساب نمي كرد. ولي تا دلت بخواد خوشگل بود. براي همين هم همه برايش سر و دست ميشكوندند.نگار بر عكس دختر يكي از بنكدارهاي معتبر چاي در رشت بود. ويلاي آنها در دهكده ساحلي چشم هر بيننده اي رو خيره ميكرد. پدرش علاوه بر تجارت كارخانه چاي هم داشت. نگار دختر سوم از ميان چهار دختر پدرش بود. دوتا از دختر ها شوهر كرده بودند و آخري كلاس اول دبيرستان بود. خود نگار هم دانشجوي زبان فرانسه دانشگاه آزاد بود. خانواده نگار اصل و نسب دار بود و به همين دليل نگار با محدوديت شديد پدرش مواجه بود.با راهنمايي بچه ها مدتي بود يك آپارتمان كوچك را در محله منظريه اجاره كرده بودم. پدرم شديداً تاكيد داشت كه با كسي هم خانه نشوم و آپارتمان را هم خودش برايم اجاره كرد. بزرگترين ملاكش ظاهراً اين بود كه نتوانم كسي را بدون ديده شدن به خانه بياورم. ولي چون آپارتمان خوشگلي بود من زياد سختگيري نكردم. فربد در يكي از كوچه هاي خيابان فلسطين با دو نفر ديگر چيزي شبيه خرپشته يك خانه قديمي را اجاره كرده بود.آشنايي من با نگار درست چند روز بعد از آشناييم با فربد شروع شد. بيست سالگي موسم دوستي هاي سريع و اغلب ناپايدار است. فربد بلافاصله بعد از آشنايي اوليه مشكل خودش رو مطرح كرد.- ميشه تو خونه تو كسي رو آورد ؟- نه فكر نكنم. زيدتو ميخواي بياري ؟- آره اسمش نگاره بچه رشته. تو چي ؟ زيد ميد چي داري اينجا ؟- يه دختره است اسمش مليحه است. اما رشتي نيست. ( با پريسا مدتي بود به هم زده بودم )- حالا خونه خالي نداري ؟ ( كلمه مكان اون موقع هنوز اختراع نشده بود ! )- نه بابا . من خودم هم فقط هفته اي يك بار ميرم خونه خاله مليحه. هر دوشنبه خونشون خاليه.- چرا ؟- چه ميدونم ؟ ميگه شوهر خاله اش كه نميدونم تخمش يا جاي ديگه اش باد كرده دوشنبه ها بايد بره تهران دياليز بشه.- آهان ، خوب ايول ميشه من و نگار هم بيايم ؟- بايد با مليحه صحبت كنم.مليحه خيلي راحت پذيرفت. به شرطي كه يكي از دوستاش با دوست پسرش هم باشند. اينجوري شديم سه زوج. براي مدت دو ماه هر دوشنبه گروه شش نفري ما به خونه خاله مليحه ميرفتيم. بين ما فقط نگار بود كه مشروب نمي خورد. بقيه از دختر و پسر مشروب مي خوردن. مليحه از همه بيشتر. مشروب هم هميشه يكنواخت بود . يا عرق سگي يا ودكاي ميكده قزوين باند قرمز . ولي من هر دوشنبه بيشتر و بيشتر مجذوب نگار ميشدم . و براي اينكه كسي نفهمه هيچوقت مست نكردم .خانه خاله مليحه خانه اي بود قديمي با ديوارهايي به قطر 40 –50 سانت و 4-5 اتاق بزرگ در اطراف يك راهرو. اولين زوجي كه كارشان تمام ميشد به ميان راهرو ميدويد و بقيه را صدا ميزد كه- اه هنوز اون تو هستين.- بياين بيرون بابا ميخوايم بريم خونمون.- بابا كار داريم. دختر ها ديرشون شدو خلاصه آنقدر سر و صدا ميكردن كه بقيه مجبور ميشدن يا هول هولكي كارشون رو تموم كنن يا از خيرش بگذرن. در هر حال روزهاي خوبي بود كه هيچوقت فراموش نمي كنم.يك روز ( آخرين دوشنبه اي كه به اون خونه رفتيم ) وقتي با مليحه از اتاق بيرون مي اومديم فكر ميكرديم كه ما نفر اوليم. ولي در راهرو با قيافه عصباني فربد و چشمهاي اشكبار نگار رو برو شديم. هر دو مثل بهت زده ها نگاهشون ميكرديم.- فربد چي شده ؟- آقا فربد از شما انتظار نداشتمها . نگاري چي شده ؟مليحه سر نگار رو ميون سينه بزرگش گرفت و نگار هم ناگهان زد زير گريه. چون جوابي نشنيده بودم دوباره با اشاره از فربد واقعيت رو جويا شدم ولي باز هم بي جواب موند.بعد از اينكه همه را رسوندم به مليحه زنگ زدم و ازش خواهش كردم با نگار تماس بگيره و ته و توي قضيه رو دربياره. نزديك غروب بود كه مليحه زنگ زد- نگار حامله است !- برو گمشو. از كجا ميدوني ؟- خودش گفت. الان هم اينجاست. ميگه نميتونه برگرده خونشون.- آخه چرا ؟ مگه كسي چيزي فهميده ؟- نه ولي ميگه ميترسه. ميگه ميخواد اينجا بمونه. اما تو كه ميدوني نميشه نگهش داشت. مسئوليت داره.- خيلي خوب صبر كن من بهت دوباره زنگ ميزنم. به كسي هم نگو كه اون پيش توئه.بلافاصله با فربد تماس گرفتم. فربد ساده ترين راه رو انتخاب كرده بود. ميگفت اصلاً معلوم نيست بچه مال اون باشه. با عصبانيت تلفن رو قطع كردم. نگار دختر خوبي بود. حقش نبود به اين روز بيفته. از دست فربد كلافه بودم. به مليحه زنگ زدم و خواستم اون شب رو يه جوري نگار رو بفرسته خونه يكي از خواهراش. بهانه اش هم اين باشه كه چون دير شده ديگه شب رو بر نمي گرده دهكده ساحلي. با نگار هم صحبت كردم. بهش قول دادم كه مسئله رو يك جوري حل و فصل كنم.بعد از تلفن نگار از خونه خواهرش تلاش خودم رو شروع كردم. اول با خواهرم صحبت كردم. قبول كرد براي حل اين مسئله اون هم پيش من بياد. به نظر اون بهترين راه اين بود كه با خانواده فربد صحبت كنم. ازش خواستم خودش اين كار رو بر عهده بگيره. آخر شب بود كه مادر فربد با لهجه آلمانيش بهم زنگ زد. اولين خواهشش اين بود كه فربد بويي از دخالت اونها نبره . بهش گفتم با توجه به موقعيت خانواده دختره احتمال خودكشي هم وجود داره . گفت كه مسئله ازدواج از ديد اونها ممكن نيست . ولي اون تا صبح دكتري رو در رشت از ميان همكاراش بهم معرفي ميكنه كه مسئله بچه رو موقتاً حل كنه .ساعت 10 صبح با صداي تلفن از خواب بيدار شدم. نگار بود . بهش گفتم بجاي دانشگاه بياد خونه من . چند دقيقه بعد در زد و اومد تو. قيافه اش حالت آدم هاي غرق شده رو داشت .- صبحانه خوردي ؟با سر اشاره كرد كه ميل نداره. چهار تا نيمرو درست كردم . مجبورش كردم كه بخوره . وانمود كردم كه با فربد حرف نزدم . پرسيدم :- فربد چي ميگه ؟چشمهاش به سرعت قرمز شد. و دوباره زير گريه زد. براش آب آوردم . بهش قول دادم اين مسئله رو براش حل كنم . با نا باوري نگاهم كرد .- آخه چه طوري ؟- هنوز مطمئن نيستم. خواهرم الان توي راهه كه بياد رشت پيش ما. تو هم بايد يه چند روزي بهانه اي پيدا كني كه خونه نري .- ميخواي چيكار كني ؟- بايد بندازيش- نه. من ميخوامش . ميخوام نگهش دارم. اصلاً ميرم تهران. ميرم تنها زندگي ميكنم.در همين موقع تلفن زنگ زد. لهجه كسي كه پشت خط بود هندي بود و به زحمت ميشد حرفهاش رو فهميد. فهميدم دكتريه كه قرار بود مادر فربد معرفي كنه . قرار شد عصر بريم پيشش . دوباره با نگار صحبت كردم .- احمق جون ميدوني خودت رو داري قرباني كي ميكني ؟ داري قرباني بچه اون كثافت ميشي .خواهرم ساعت 11 رسيد . از ترمينال تماس گرفت . رفتم دنبالش . نهار در محيطي نسبتاً دوستانه طي شد . نگار نهار پخته بود . بعد از نهار بود كه خواهرم هم به كمك من اومد . بعد هم خيلي محترمانه من رو از صحبتها كنار گذاشتند و بحث هايشان خصوصي شد . بعد از ظهر بود كه خواهرم منو صدا كرد و به تنهايي باهام صحبت كرد .-ميدوني كه اينكار مسئوليت داره ؟سرم رو پايين انداخته بودم- آره ميدونم- چرا داري اين كار رو براش ميكني ؟- دلم براش ميسوزه- فقط يه دلسوزي ساده ؟- آره- دروغ ميگي.- به هر حال الان ديگه چه فرقي ميكنه. آره دوستش داشتم. ولي قبل از اين ماجرا ها- پس تو هم با كثافتي كه اين بلا رو سرش آورده هيچ فرقي نداري- ببين. من ازت ممنونم كه اينهمه راه براي كمك به من اومدي. ولي لطفا افكار فمنيستي تون رو براي خودتون نگهدارين سركار خانم !!خواهرم هميشه از اينكه بجاي تو بهش شما بگم حرص ميخورد . ولي اينبار با خنده رو به من كرد و گفت كه به اتاق برم . نگار كارم داشت- سلام . خوب مخ آبجي منو گذاشتي تو فرقون ها !- سلام. ميشه بشيني فرشاد ؟پشت ميز تحريرم نشستم. او لبه تختم رو اشغال كرده بود .- من هيچوقت نشناختمت- مهم نيست- مليحه رو دوست داري ؟- خودت چي فكر ميكني ؟- خواهرت خيلي دختر گليه- ما خونوادگي همينجوريم- تو كه ماهي- ببين نگار. صبح بهت قول دادم اين مسئله رو حل كنم. حالا ميخوام بدوني به هرقيمتي باشه اين كار رو ميكنم. حتي …..- حتي چي؟- حتي اگه لازم باشه …..- لازم باشه كه چي؟- …….بـ بـ بگيرمت.- فرشاد ؟؟؟!!!- بله ؟- جدي نميگي؟!در اتاق كمي باز بود . خواهرم داشت پشت در گريه ميكرد . بلند شدم و ايستادم . قطره اشكي به آرامي از گونه ام غلطيد . اينبار بدجوري عاشق شده بودم . با عجله به سمت در آپارتمان رفتم و داد زدم- بچه ها زود بپوشين. دكتر منتظره !با برگشتن نگار به خونشون محيط خونه كمي آروم تر شده بود . دكتر به فرشته (خواهرم ) اطمينان داده بود كه هيچ خطري نگار رو تهديد نميكنه . قرار شده بود نگار اونشب رو به خونه بره تا بتونه موقعيت رو براي غيبت دو سه روزه خودش فراهم كنه . فرشته و من زياد با هم حرف ميزديم و بر عكس خيلي از خواهر برادرا خيلي كم با هم دعوا ميكرديم . چند روزي كه فرشته پيشم بود خيلي خوش گذشت . حتي يكي از همسايه ها كه مي دونست من مجرد و دانشجو هستم با كميته تماس گرفته بود كه باعث شد كميته بياد جلوي در خونه . با خنده هاي من و فرشته عصباني بشه و سر انجام با ديدن كارتهاي دانشجويي من و فرشته با كلي عذر خواهي اونجا رو ترك كنه !نگار دو روز بعد همه كارها را براي يك غيبت سه روزه آماده كرد . فرشته هم خيلي به اون كمك كرد . عصر همون روز رفتيم پيش دكتر . تمام مدتي كه نگار و فرشته پيش دكتر بودند 20 دقيقه هم نشد . من فكر ميكردم دكتر قراره نگار رو جراحي كنه . ولي ظاهرا فقط يك آمپول به نگار تزريق كرده بود .در راه برگشت به خونه رنگ نگار حسابي پريده بود. با اين حال تا شب خنديديم و شب فرشته پيش نگار خوابيد و من هم توي حال روي يك كاناپه كتاب زمين اميل زولا رو ميخوندم. رمان هاي اميل زولا باعث ميشه آدم از انسان بودن خودش دلش به هم بخوره و اين يكي ( زمين ) ديگه آخرش بود. ساعت 4 صبح بود كه فرشته بيدارم كرد .- پاشو برو دنبال دكتر. خونش طبقه بالاي مطبشه- الآن ؟!- بدو زود باشو خودش به طرف آشپز خانه دويد . وقتي من داشتم از در بيرون ميرفتم فرشته در حالي كه يك لگن بزرگ دستش بود به آرومي گفت :- فقط دعا كنآمدن دكتر به داخل ماشين من زياد طول نكشيد. گويا منتظر بود. تا خونه با او اصلاً حرف نزدم . او رو هم به نوعي به فربد وابسته مي دونستم. نيم ساعت بعد فرشته منو صدا كرد و لگن پر از خوني رو كه چيزي شبيه لخته يا شايد هم بچه حرومزاده فربد روي اون شناور بود به من داد تا اونو توي دستشويي خالي كنم . بالاخره نزديك صبح بود كه نگار رو ديدم . رنگش پريده تر از ديشب بود ولي خيلي سر حال بود . لبخند معصومانه اي به لب داشت . كنارش نشستم و دست يخ كرده اش رو توي دستم گرفتم .- خسته نباشي خوشگل خانم- منو ببخش. خيلي اذيت شدي . اصلاً نمي دونم چه جوري تو چشم تو و فرشته نگاه كنم . از جفتتون خجالت ميكشم .- اصلاً دوست ندارم اين حرفا رو بزني- ميدوني فرشاد ؟ تو خيلي آقايي- ديگه خجالتم نده . حالا بگير بخواب. دكتره ميگفت بايد 24 ساعت بخوري و بخوابي . تا يك ماه هم فعاليت سنگين نداشته باشي .بلند شدم كه از اتاق بيرون برم. ولي دست منو همچنان نگه داشته بود . برگشتم و نگاهش كردم. منو به سمت خودش كشيد و بوسيد .- فرشاد خيلي دوستت دارم .دوباره كنارش نشستم. دستم رو زير بالشش فرو كردم و صورتش رو به ورتم چسبوندم. با صداي سرفه فرشته از خودم جداش كردم. فرشته با اخم ظاهري گفت :- نه ديگه ! كار سختي كه نبود. يه بچه ديگه هم درست كنين . دكتر هنديه هم كه مفته . پاشين جمعش كنين ببينم !با خنده از اتاق بيرون رفتم .نگار دو روزديگه هم پيش ما موند . اشتهاش هم مثل روحيه اش كاملاً باز شده بود. موقع خداحافظي با فرشته زانو زد و قبل از اينكه فرشته بتونه مانعش بشه دست فرشته رو بوسيد . فرشته قبل از رفتن يك كار ديگه هم كرد . نگار رو به عنوان نامزد من به زن صاحبخونه معرفي كرد . اينجوري ديگه مشكلي براي حضور نگار توي خونه من وجود نداشت .روزها ميگذشت و دوستي من با نگار عميق تر و عميق تر مي شد . ولي از لحاظ رابطه جسمي ، بعد از اون روز اول كه صورتش رو به صورتم چسبونده بودم من و اون هيچ رابطه اي با هم نداشتيم . من به شكلي جدي به نگار بصورت نامزد احتمالي ازدواج نگاه مي كردم . تا اينكه پدر تماس گرفت . درست چند روز قبل از امتحانات پايان ترم . - فرشاد جون بابا. خوبي ؟- آره پدر. چي شده ؟- فرشته. فرشته تصادف كرده . خودت رو برسون باباديگه نفهميدم چي شد . فاصله رشت تا تهران رو با وحشت شديدي طي كردم . كسي خونه نبود . به منزل عمو زنگ زدم و آدرس بيمارستان رو گرفتم. پدر توي حياط بيمارستان نشسته بود . خوشبختانه فقط استخوان لگن فرشته شكسته بود كه بايد با عمل سر استخوان با پروتز تعويض مي شد. فرداي اونروز بعد از خريد پروتز ماجرا رو تلفني براي نگار تعريف كردم . قرار شد به خونه من ( كه كليدش رو داشت) بره تا شير آب و گاز روببنده .عمل جراحي يكي دو روز بعد با موفقيت انجام شد.طي ده روزي كه تهران بودم اصلاً نشده بود كه بتونم با نگار صحبت كنم. هيچوقت خودش گوشي رو بر نمي داشت . براي برگشت ساعت 4 صبح از تهران راه افتادم . ميخواستم به امتحان ساعت 9 برسم . دو تا از درسها رو اصلاً امتحان نداده بودم . خوشبختانه امتحان خوبي دادم .ساعت يازده بود كه به خونه رسيدم . ميخواستم لباسم رو عوض كنم و بعد از ده روز نگار رو با قيافه تر و تميز تري ببينم . در رو كه باز كردم نگار داشت جلوي آينه موهاش رو خشك ميكرد . حوله قرمز فرشته ( كه جا گذاشته بود ) تنش بود. صداي آب از حمام همچنان مي اومد. خنديدم و گفتم اي پدر سوخته از كجا فهميدي من برگشتم؟ و خواستم بگيرمش توي بغلم . كه صداي ديگري از حمام آمد كه گفت :- نگار كيه ؟صداي فربد بود !!! نگاهي به نگار انداختم . به آرامي از در بيرون رفتم . سوار ماشين شدم و مستقيم به طرف انزلي راندم . نياز به آرامش داشتم .
اولین سکس امین
امین پسر خوش تیپ و محجوب،دانش آموز دوره پیش دانشگاهی و ورزشکاربود. خودش دلش میخواست که مهندسی الکترونیک قبول بشه. غیر از کامپیوتر امین به یک چیز دیگه هم علاقه داشت...سکس! ولی تا حالا سکس واقعی نکرده بود. گاهی فیلم سوپر میدید یا به چت روم های سکسی میرفت.یکی دوبار هم موقعیت دختر بازی براش پیش اومد و با دخترها لاسیده بود. ولی تاحالا سکس واقعی نداشت و بقول قدیمیها هنوز مرد نشده بود!شب جمعه بود و امین از تنهایی کلافه شده بود. بهمین خاطر وب گردی میکرد تا یه جوری خودش رو مشغول کنه. به چند تا سایت سکسی سر زد. حسابی تحریک شده بود و کیر شق کرده اش اذیتش میکرد! یه دفعه موبایلش زنگ زد. دوستش بود. اونهم حوصله اش سررفته بود و از امین خواست دوتایی برای شام بیرون برن. چه پیشنهاد عالی! امین با عجله لباسش رو پوشید. شاید اگر یکی دوساعتی توی خیابون پرسه میزد،آروم میشد.داشت بخودش اودکلن میزد که صدای بوق ماشین رو شنید.با خوشحالی از خونه بیرون رفت.مهدی دوسالی بزرگتر بود و چند تا پیراهن و چیزهای دیگه بیشتر از امین پاره کرده بود! امین و مهدی خیلی باهم صمیمی بودن.امین همیشه دلش میخواست مثل مهدی باشه. آخه مهدی مرد شده بود و دیگه پسر نبود!! او همیشه از ماجراهای خانم بازیش برای امین تعریف میکرد و دلش رو میسوزوند.توی خیابونها کمی با ماشین ویراژ دادن و بعدش سراغ یه پیتزافروشی معروف رفتن. شب جمعه بود و حسابی شلوغ بود.دختر و پسر همه با لباسهای شیک و ماشینهای مدل بالا اونجا جمع شده بودن.امین از ماشین پیاده شد تا بره غذا سفارش بده. رستوران شلوغ بود و فروشنده گفت نیم ساعت طول میکشه تا غذا آماده بشه.امین به ماشین برگشت تا به اتفاق مهدی توی این نیم ساعت بین دخترها یه صفایی بکنن.نزدیک ماشین که رسید دید یه نفر دیگه روی صندلی جلو جایش نشسته. دل امین لرزید... یعنی مهدی به این سرعت یکی رو تور کرده؟! در ماشین رو باز کرد و روی صندلی عقب نشست. دختره یه دفعه صحبتش رو قطع کرد و یواش از مهدی پرسید: این دیگه کیه؟ مهدی با خنده گفت:غریبه نیست، این دوستمه که هنوز پسره و من میخوام امشب مردش کنم!امین از خجالت سرخ شد. فهمید اوضاع از چه قراره و در دلش به مهدی که اینقدر زرنگ بود آفرین گفت. سعی میکرد صورت دختره رو بیشتر ببینه. سنش حدود 25 ساله بنظر میرسید. مانتو و شلوار روشنی پوشیده بود و آرایش خیلی تندی داشت و رفتارش پر از عشوه و ناز بود. در یک کلام دختره با قیافه و ظاهرش داد میزد بیا منو بکن!مهدی با خنده معنی داری رو به امین کرد و ازش پرسید: غذا کی آماده میشه؟ امین با زرنگی جواب داد:نیم ساعت دیگه طول میکشه.ما میتونیم به خونه بریم و بعد دوباره برگردیم. مهدی ماشین رو روشن کرد و گازش رو گرفت. کیر هردوشون لحظه به لحظه بلندتر میشد! اون شب خونه مهدی خالی بود و خوشبختانه فاصله چندانی هم با اونجا نداشت.با سرعت توی کوچه پیچید و ماشین رو پارک کرد.هرسه تائیشون از ماشین پیاده شدن.مهدی که باتجربه بود خیالی نداشت ولی امین دل توی دلش نبود. یک کس متحرک رو کنار خودش میدید که داشت همراهش راه میرفت! ازشدت هیجان حالت تهوع داشت.مسیر درحیاط تا ساختمان بنظرش خیلی طولانی و چند کیلومتر میومد! دختری که باهاشون بود روی مبل نشست.امین دلش مثل سیروسرکه میجوشید.نیم متر بیشتر با اولین کس زندگیش فاصله نداشت! کیرش اینقدر شق شده بود که براحتی اونو میشد از روی شلوار هم دید. دختره روسریش رو برداشت.معلوم بود حداقل دوساعت بخودش ور رفته تا تونسته چنین آرایشی بکنه.البته موفق هم شده بود.دوتا جوون که ازش کوچیکتر بودن و تازه یکیشون 18 سال بیشتر نداشت و هنوز پسر بود رو شکار کرده بود.توی دلش فکر میکرد که اول حرارت کیر کدوم یکی از این دوتا رو حس بکنه. مهدی به اتاق خواب رفت تا مقدمات کار رو فراهم کنه.پرده ها رو کشید،یه سی دی موزیک لایت گذاشت و یک جعبه دستمال کاغذی با چندتا کاندوم روی میز کنار تختخواب گذاشت. بعدش از اتاق بیرون اومد و به امین گفت تا من شروع کنم تو برو شاممون رو بیار. چشمهای امین میخواست بیرون بزنه.نمیخواست این فرصت طلایی رو از دست بده. ولی اصرار فایده ای نداشت و مهدی میخواست نفر اول باشه.برای اینکه امین رو مجاب کنه بهش گفت تو تجربه اولته و برات بهتره بعد از من بکنی!امین سوئیچ ماشین رو با دلخوری گرفت ولی قبل از رفتنش مهدی یک اسپری بی حسی بهش داد و گفت چون بار اولته حتما" لازمت میشه.امین اسپری رو گرفت و به دستشویی رفت.قبلا" نحوه استفاده اش رو خونده بود و میدونست چکار باید بکنه.نیمه پایینی کیرش و روی بیضه هاش رو اسپری زد و بیرون اومد. در اتاق خواب بسته بود و صدای موزیک بلندتر شده بود.امین هرچی فحش بلد بود توی دلش نثار مهدی کرد و سوار ماشین شد.توی راه با یک دستش فرمان ماشین رو گرفته بود و با دست دیگه کیرش رو از روی شلوار فشار میداد و پاش رو تا زانو توی پدال گاز فروکرده بود تا زودتر برسه! رفت و برگشت امین حدود بیست دقیقه طول کشید.جعبه های پیتزا رو توی آشپزخونه گذاشت و خودش توی هال روی مبل نشست.خیلی دلش میخواست یه جوری توی اتاق خواب رو ببینه و بفهمه اونها چطوری دارن حال میکنن.از توی اتاق صدای چند تا ناله اومد و بعد از چنددقیقه در باز شد.دختره با یک شورت صورتی از اتاق بیرون اومد و یک راست به سمت دستشویی رفت.امین بیچاره ناخودآگاه سرش رو پایین انداخت تا هیکل لخت دختره رو نبینه! کمی بعد مهدی خسته و وا رفته در حالیکه کمربند شلوارش رو میبست از اتاق بیرون اومد. امین خجالت میکشید بهش نگاه کنه. مهدی خودش رو روی مبل ول داد و با دست به شونه دوستش زد و گفت:چند دقیقه ای صبر کن،بعدش نوبت شماست!دختره از دستشویی بیرون اومد و سریع به اتاق رفت تا سانس دوم رو شروع کنه! مهدی مختصر و مفید به امین چند نکته در مورد کارهایی که باید بکنه یاد داد.امین در اتاق رو باز کرد.توی تمام عمرش اینقدر هیجان نداشت. دختره روی تخت خوابیده بود و بدن لختش رو با روتختی پوشونده بود. امین نمیدونست چکار بکنه، میترسید دختره بخاطر تازه کار بودنش مسخره اش کنه. یه دفعه سلام کرد. دختره خنده اش گرفت و بهش گفت: عزیزم بیا اینجا کنارم بشین. توی دلش میگفت یه علف بچه ست که هیچی بلد نیست و زود آبش میاد و تموم میشه و پولم رو میگیرم!امین روی لبه تختخواب نشست. دستش میلرزید. دختره میخواست خودی نشون بده، دستش رو دور گردن امین حلقه کرد و اونو به سمت خودش کشید تا ببوستش. اولش امین رودرواسی کرد ولی بعد خودش رو جمع کرد و هرچی توی فیلمهای سکسی دیده بود بکار گرفت. همینطور که لبهای دختره رو میخورد روتختخوابی رو کنار زد و با دستش بدن اونو نوازش میکرد.سینه های خوبی داشت و امین اونها رو ماهرانه فشار میداد.زبونش رو توی دهن دختره فرستاد و دستش رو پایین تر برد... توی دلش گفت:عجب... پس کس که میگن اینه... چقدر داغه!!دختره که فکر میکرد با یه آدم ناشی طرفه، از این برخوردش جاخورده بود و برای اینکه کم نیاره امین رو روی تخت خوابوند و خودش روی او خوابید و دکمه های پیراهنش رو یکی یکی باز کرد. از دیدن سینه سفید و ورزشکاری امین که موهای کم پشتی داشت، دیوونه شده بود. سرش رو روی سینه امین گذاشت و همینطور اونو خورد و پایین رفت و کمر بندش رو باز کرد. امین صدای قلب خودش رو میشنید.از دیدن اینکه یک دختر داشت شلوارش رو در می آورد خیلی لذت میبرد.پاهاش رو جابجا کرد تا شلوارش راحتتر دربیاد.دختره اصلا" نمیدونست زیر اون شورت نخی سفید چه کیر قشنگی انتظارش رو میکشه! آهسته شورت امین رو پایین کشید. سرکیر امین از زیر کش شورت بیرون اومد و خودش رو آزاد کرد! دهن دختره آب افتاده بود. یه کیر هیجده سانتی به رنگ روشن با تخمهایی نرم و صورتی!! با کمال میل کیر امین رو توی دهنش کرد و مشغول ساک زدن شد. در کارش استاد بود و اینقدر خوب ساک زد که کیر امین حسابی پرخون شد. گاهی هم تخمهاش رو میلیسید.امین بدون اینکه بترسه کسی صداش رو بشنوه چشمهاش رو بسته بود و بلند بلند آه میکشید.چند دقیقه ای که گذشت دختره یه کاندوم از روی میز برداشت و اونو به کیر امین پوشوند. امین فکرمیکرد کیرش داره خفه میشه! ولی چاره ای نبود. بعد دختره پاهاش رو دوطرف امین گذاشت و با دستش کیر امین رو به سمت کسش هدایت کرد و رویش نشست. وااای .... حرارت، لذت و شهوت سراسر وجود امین رو فراگرفته بود و احساسش از اولین فرو رفتن آلتش در کس رو با آه خیلی بلندی که کشید بیان کرد! امین مدتها در انتظار چنین فرصتی بود و این لذتبخش ترین لحظه زندگیش بود. دختره با مهارت روی کیر امین بالا و پایین میکرد و بهش حال میداد. بعد از چنددقیقه امین بخودش اومد. با دست سینه های دختر رو میمالید و بهش کمک میکرد تا بالا و پایین بره. کیر بلند امین حسابی واژن دختر رو تحریک میکرد و بهش حال میداد.ولی امین تصمیم گرفت پوزیشنش رو عوض کنه.دختره رو بغل کرد و بوسید و بعد دوتایی روبروی هم بحالت ضربه دری خوابیدن.امین با دستش باسن گوشتیش رو میمالید و گاهی بهش ضربه میزد.ولی کس دختره خیلی تنگ نبود و امین خوب حال نمیکرد.یاد یکی از فیلمهایی که دیده بود افتاد.دختره رو به پهلو خوابوند و یه پاش رو بالا گرفت و از پشت کیرش رو وارد واژن کرد. آهان... حالا خیلی بهتر شده بود و تنگتر حس میشد.دختره که فکر میکرد امین زود آبش میاد و از دستش راحت میشه حالا اسیر این پسر تازه کار با کیر دراز و نیمه بی حس شده بود! امین تموم حالتهایی رو که توی فیلمهای سوپر و عکسهای سکسی دیده بود امتحان کرد. سالها انتظار کشیده بود تا بتونه یه کس بکنه و حالا حاضر نبود راحت از دستش بده!! باید تلافی هرچی جلق زدن توی این چند ساله بود رو سر این کس لامذهب در می آورد!!امین دختره رو مرتب این ور و اونور میچرخوند و خلاصه همه مدلی اونو کرد! کم کم بی حسی کیرش داشت از بین میرفت. پاهای دختره رو روی شونه اش گذاشت و اول کیرش رو روی چوچوله اش مالید. دختره خیلی تحریک شده بود.برخلاف انتظارش امین خیلی بیشتر از مهدی بهش حال داده بود. دختره که حسابی تحریک شده بود با دست لبهای کسش رو از هم باز کرد.امین کیرش رو تا ته توی واژن او کرد و شروع به عقب و جلو کرد.حالا دیگه هردوشون آه میکشیدند. امین احساس عجیبی در سر کیرش میکردچشماش رو بست و با تمام نیرو تلمبه زد.تمام عضلات بدنش منقبض شد،خروج منی از بیضه و ورود اون به مجرای کیرش رو حس میکرد...آه کشید... آه.....دختره هم پاهاش رو به امین فشار میداد. امین روی او خم شد تا ببوستش، ولی دختره که اون شب برای بار دوم ارگاسم شده بود، شونه امین رو دندون گرفت! درد لذتبخشی بود. حالا بدن هردوشون سست شده بود. امین بدون حرکت نشست و با دستش سینه های دختره رو نوازش کرد. هردوشون خندیدن.امین کیرش رو بیرون کشید. انتهای کاندوم پر منی شده بود... سفید و غلیظ!... امین کاندوم رو دور انداخت و کیرش رو که حالا کوچیک شده بود و اندازه اش 12 سانت بود با دستمال کاغذی پاک کرد!بعد از اون همه فعالیت دختره دیگه نیروی بلند شدن نداشت. امین اونو بوسید و بهش کمک کرد تا کرستش رو ببنده. بعد امین بلند شد تا لباسهاش رو بپوشه. سراسر وجودش رو لذت فراگرفته بود. همینطور که کمربندش رو میبست با خودش فکر میکرد:بالاخره امشب منهم مرد شدم!!
اونروز حالم زیاد خوب نبود. کمی بیشتر از خیلی از دست خودم ناراحت بودم . ازاینکه به اون راحتی به حامد پا داده بودم از خودم بدم اومده بود(این حالت تفریبا بعد از اولین سکس برای هرکسی پیش میاد) ولی خوب ما ادما معمولا بلدیم کارهای خودمون رو توجیه کنیم . خوب منم به خودم میگفتم مجبور بودم ، کاری از دست من بر نمیومد، درهم که قفل بود، تازه اگه اذیت میکردم ممکن بود بلایی سرم بیاره و ..... سر کلاس با شنیدن اینکه فردا امتحان زبان داریم ونمرش به عنوان نمره ی نیم ترم دوم وارد کارنامه میشه ، برق از کلم پرید. زبان درسی یه که همیشه ازش متنفر بودم و میدونستم نمره ی قبولی نمیگیرم . قرار شد الهام بعد از مدرسه بیاد خونه ما و با من زبان کار کنه . گفت میره خونه ناهار میخوره بعد میاد . منم رفتم خونه لباسام رو عوض کردم و یه چیزی هم خوردم . داشتم دستام رو میشستم که زنگ زدن . رفتم در رو باز کرد فکر کردم الهامه ولی......... خدایا حامد بود . کاملا فراموش کرده بودم که قراره بیاد به به جیگر خودم ، منتظرت که نذاشتم؟ چقدر خوشکل شدی ...... من با یه نیم تنه و شلوارک قرمز جلوش وایساده بودم ، خجالت کشیدم. صورتشو اورد جلو که لبام رو ببوسه ولی من روم رو برگردوندم . حامد ببخشید ولی دوستم قراره بیاد . امروز نه . لطفا برو منو از جلو در هل داد کنار و اومد تو و در رو بست . ما رو سیا نکن دختر ،قرار نشد اذیت کنی . نمیدونستم چیکار کنم . حامد تورو خدا ، الان میاد.... زنگ زدن . رنگم پرید . اشکالی نداره دو تون رو با هم جر میدم . رفت در رو باز کرد . الهام بود . ببخشید رویا هست؟ بله بله ، بفرمایید ،اتفاقا منتظرتون بود. الهام اومد تو . خیلی تعجب کرده بود. سلام رویا . خوبی؟ مزاحم که نشدم؟ زبونم بند اومده بود. حامد گفت : نه ،من یه کار کوچیک دارم الان میرم . خدارو شکر همه چیز داشت درست میشد. الهام گفت : خوب رویا جون من میرم تو اتاق و منتظرت میمونم . یعد یه چشمک زد و رفت . حالا من مونده بودم و حامد که حسابی حال خودش و کیرش گرفته شده بود. باشه خوشکل خانم . یادت باشه . تلافیش رو سرت در میارم . میدونستم که اگه ناراحتش کنم دفعه بعد بلایی سرم میاره که هیچ وقت یادم نره . باید یه فکر حسابی میکردم . منم که استاد خر کردن پسرا (البته ببخشیدا) با قیافه ای ناراحت رفتم جلوش و دستش رو گرفتم و با ناز و ادا شروع کردم : حامد جون ببخشید عزیزم ، توروخدا ناراحت نشو ،من دوست دارم و...... بعد اروم لبام رو گذاشتم رو لباش و بوسش کردم و اروم تو گوشش گفتم فردا منتظرتم دیر نکنی ها کاش اونجا بودید و قیافش رو میدیدید . الهام تا ساعت هفت پیشم بود ولی نتونست حتی یه لغت تو کله پوک من فرو کنه . اونقدر گفت که خسته شد و پاشد رفت . من موندم و کتاب زبان . جاتون خالی تموم شب کابوس میدیدم . خواب میدیدم برگه زبان روبه رومه و معلم زبانمون با اون هیکل گنده و سینه های اویزونش زل زده به من و حامد هم داره کیر کلفتش رو فشار میده تو کونم . وای خدا الانم که یادم میاد تموم تنم مور مور میشه . خلاصه فردا سر جاسه امتحان قرار شد که الهام پشت من بشینه و بهم برسونه ولی نشد برگه پاسخنامم سفید سفید بود.الهام پاشد که برگش رو بده ،دلم هری ریخت تو شرتم . الهام بلند شد و با یه حرکت سریع برگه سوالای منو برداشت و برگه خودشو گذاشت جلو من . بعد یه لبخند خوشکل زد و رفت . جواب همه ی سوالارو جلوشون نوشته بود. و من فقط باید اونا رو تو پاسخنامه وارد میکردم . از سر جلسه که اومدم بیرون کلی قربون صدقه الهام رفتم . وقتی رفتم خونه و لباسام رو عوض کردم دیدم ای وای ، سر جلسه امتحان دلم نریخته تو شرتم بلکه پرید شدم . از این بد تر نمیشد .(من کلا وقتی استرس شدشد داشته باشم پرید میشم) حالا جواب حامد رو چی بدم؟ تو همین فکر بودم که حامد مثل چس بو داده (همون جن بو داده) پشت در ظاهر شد و انگشت مبارکش رو گذاشت رو زنگ . در رو باز نکردم . رفتم تو اتاق و خوابیدم . دو سه روز بعد هم از مدرسه رفتم خونهی مامان بزرگم که از دست حامد در امان باشم . بعد از سه روز برگشتم خونه رفتم حموم و حسابی کسم رو صفا دادم و منتظر حامد شدم . اومد و با نا امیدی چند ضربه اروم زد به در. انگار دنیا رو بهم دادن . پریدم و در رو باز کردم و خودمو انداختم تو بغلش . اونم شروع کرد به بوسیدن لبام و گردنم و بازی کردن با مو هام . منم که حسابی تو کف بودم دیگه حال خودمو نمیفهمیدم داشتم از رو شلوار کیر شو میمالیدم . دختر تو که منو کشتی ، کجا بودی؟ یه مشکلی بود مجبور شدم برم پیش مادر بزرگم منو بغل کرد برد تو اتاق و همینجوری لبام رو میخورد . منو انداخت رو تخت و تاپم رو در اورد . سوتین تنم نبود. یه نگاه به سینه هام کرد و گفت وای ، صداش میلرزید ، دستاش داغ بود ولی نه به داغی بدن من . هردومون میدونستیم چی میخوایم . سرش رو برد سمت سینه هام . سرش رو گرفتم . صبر کن حامد ، تورو خدا یواش ، ببین هنوز کبودن هنوز درد میکنن .... لباش رو گذاشت رو لبام و بوسید . باشه عزیزم ، هرچی تو بگی . شروع کرد به لیسیدن سینه هام و مالیدن کسم ،من چشمام رو بسته بودم و داشتم حال مبکردم . یدفعه دامنم رو زد بالا و شرت خیسم رو از پام در اورد . اونقدر سریع این کار رو انجام داد که بی اختیار چشمام رو باز کردم و یه جیغ کوتاه کشیدم . کسم رو بو کرد و گفت وای چه بویی داره بعد یه نگاه به من کرد و یه نگاه به شرت خیسم و گفت ای شیطون بعد سرش رو برد سمت کسم و شروع کرد به لیس زدن و بازی با کسم. من خودم رو جمع کردم و پاهام رو محکم به هم چسبوندم . حامد نکن ، خوشم نمییاد یه نگا کرد و شلوارش رو در اورد . باشه ،پس لااقل اینو بخور ، نگاش کن ، گناه داره ، مثل بستنی یا ابنبات چوبی ، تو که اونا رو خوب میخوری اینم فرقی نداره باور کن خوشمزه تر هم هست(من هر روز تو راه مدرسه تا خونه بستنی میخورم . بعد از ظهرا هم تو حیاط ابنبات چوبی میخورم . دست خودم نیست ولی جوری میخورم که هر پسری راست میکنه . اینو الهام بهم گفت ) قبول کردم . اروم کیرش رو گذاشت تو دهنم . خیلی داغ بود . از مزش خوشم نیومد . چشمام رو بستم و سعی کردم به خودم بقبولونم که بستنی یه . یه ساک حسابی براش زدم . یدفعه کیرش رو در اورد . بسه بابا الان ارضا میشم اونوقت سر تو بی کلاه میمونه . هردو مون زدیم زیر خنده . کیر خیسشو میمالید به کسم . من دیگه تو اسمون بودم . برگرد نه ، نمیخوام نمیکنم تو . برگرد اذیت نکن کیرشو گذاشت لای پام و عقب جلو میکرد و با دست سینه هام رو فشار میداد و میمالید یدفعه منو برگردوند و ابشو مثل دفعه پیش ریخت رو شکمم و شروع کرد به مالیدن . منم ارضا شدم . لبامو بوسید و نیم ساعت کنارم خوابید . وقتی لباساش رو میپوشید منو بغل کرد و زل زد تو چشمام رویا باور کن خیلی دوست دارم اره جون خودت تو فقط میخوای خودت رو ارضا کنی .(البته تو دلم گفتم) وقتی رفت من رفتم حموم و بعد خوابیدم . فردا که از مدرسه برگشتم دیدم مامانم خونس داشتم شاخ در میوردم . مامانم گفت رویا جون لباستو عوض کن بیا کارت دارم . باشه الان میام .(مامانم هیچوقت اینجوری با من صحبت نمیکرد . یعنی چی شده بود؟) رفتم رو به روش رو مبل نشستم . رویا راجع به ایندت چی فکر میکنی؟ از این حرفش خندم گرفته بود ولی به زور جلو خودمو گرفتم . چطور مگه مامان . اتفاقی افتاده؟ اره دختر خوشکلم . امروز صبح مهین جون (مامان حامد) اومد دم در گفت امشب میان خونمون (انگار یه کیر کلفت کردن تو حلقم . باورم نمیشد .)تو دیگه بزرگ شدی ....... دیگه صدای مامان رو نمیشنیدم . شب وقتی زنگ زدن مامان اومد گفت رویا جون تو فقط اماده شو وقتی صدات کردم بیا بیرون بعد منو بوسید (احتمالا میخواست خرم کنه که زودتر از دستم راحت بشن ولی کور خوندن) و رفت بیرون منم نشستم منتظر رویا جون عزیزم بیا من رفتم بیرون . حامد سرش رو انداخته بود پایین و زیر چشمی منو نگا میکرد . کت و شلوار اصلا بهش نمییومد. من پر رو پر رو زل زده بودم به حامد که حالا اینجوری مپل موش نشسته رو به روم و از مقایسش با وقتی که تمام وزنش روم بود و کیر گندش لای پاهام عقب و جلو میرفت حسابی تعجب کرده بودم که مامانم منو نشکون گرفت و با چشاش به من گفت دختر پرو خجالت بکش این چه طرز نگاه کردنه (خوب بیچاره از هیچی خبر نداشت)منم سرم رو انداختم پایین و تا نوبتم بشه دیالوگم رو تمرین کردم . بعد مثل تو فیلما گفتم درسته که اقا حامد(به زور جلو خندم رو گرفتم) پسر خیلی خوبیه(جون خودش . عجب دروغ بزرگی) ولی من تازه 17 سالمه و... بعد معذرت خواهی کردم و رفتم تو اتاقم. البته هنوز با حامد ارتباط دارم ولی نه مثل قبل